چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

مثل تابستانی که صدای باران مدام می آید...


حالم خوب است؛ مثل تابستانی که صدای باران مدام می آید.
اشک ها را گذاشته ام برای روز شوق. امید توی دلم، راه رفتنم، کار کردنم، خانه کرده است. کاش می دیدمتان. این جا که نمی شود حرف زد.


سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

برای پروانه فروهر به احترام زندگی آزادی خواهانه اش


ماه را دوره کرده اند
پلنگ ها
و زمین
از خیابان سعدی چاک خورده است
نیا
اینجا باد ایستاده است
تا دور شود ماه
پنجره ها را ببند
هوا ترس خورده است
از نفس های آدمی.
بیست و هفتم مهر ماه هشتاد. قزوین.

بیش از یک دهه گذشته است از آن فاجعه ی انسانی که در حق پروانه و داریوش فروهر روا داشته شد. تلاش های آنان را برای آزادی عزیز پاس می داریم.

متنی را که در بالا نوشته ام, آن سال ها نوشته ام. هیچ وقت نتوانستم کاملش کنم. می گذارمش این جا در همین هیأت تلخ و ناکامل. ببخشاییدش.

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

در اهمیت و لطف خواندن مثنوی «موش و گربه» اثر «عبید زاکانی»

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

احمدی‌نژاد سخنرانی‌اش را در نشست مجمع عمومی سازمان ملل با این عبارت پایان داد:
زنده باد عشق و معنويت، زنده باد صلح و امنيت، زنده باد عدالت و آزادي

و من به‌ پاییزان اوین می‌اندیشم؛ به خواهران و برادرانم؛ به جنون احمد زیدآبادی
و ذهن من پر است از کلمات دربند
و زبانم پر است از سکوت قبرستان‌ها
و خیابان‌ها
و خانه‌ها
و شهر
و اندوه مادران‌شان.

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

می‌نویسم. می‌خواهم کمی از دل‌نوشته‌نویسی فاصله بگیرم و به‌طور جدی‌تر بنویسم.

پنجشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۹

و در این گلخن مغموم پا درجای چنانم که مازوی پیر بندی دره‌ی تنگ

کاش می شد آدمی وطنش را بردارد و با دلتنگی هایش ببرد با باد!
تو ایستاده‌ای وطن. سنگین و سخت. مثل هوای این روزها. مثل هوای همیشه‌ی تاریخ‌ات. تو تاب می‌آوری.

من اما شکسته‌ام؛ وقتی برادران زیبایم را چاه‌ها بلعیده‌اند. وقتی خواهران زیبایم را ... . نه! بگذار نگویم وطن.

شایسته‌ی نام تو نیست. شایسته‌ی تو نیست.

جای دور نمی‌روم. از خودم می‌گویم. یادت هست؟ می‌شناسی‌ام؟ من فرزند توآم. فرزند انقلاب تو؛ « که مادران زیباترین فزرندان آفتاب و باد/هنوز از سجاده‌ها سر بر نگرفته‌اند».

یادت هست عزیز. من زاده‌ی سرودهای پیروزی‌ام: «زده شعله در چمن/ درشب وطن/ خون ارغوان‌ها...»

یادت هست؟ ساز و دهل می‌زدند در جنوب تو ای وطن و سربازان تو از پس سال‌های اسیری به تو برمی‌گشتند و من می‌دویدم. چگونه می‌دویدم به شوق آزادگانت؛

یادت هست؟ تابوت، تابوت می‌آوردند و مادران‌مان می‌گریستند بر تابوت‌های بی‌پیکرت وطن! یادت هست چگونه باران تابوت باریدن می‌گرفت از چشمان بسیار جوان‌مان؟.

می‌شناسی‌ام. ببین چگونه باریدن گرفته است باران بی‌پناهی‌مان. وطن. وقتی برادران زیبایم را چاه‌ها بلعیده‌اند و وقتی خواهران زیبایم را.... . نه! بگذار ببارم وطن!

جان تو و این رویاهای عزیزمان که در خاک‌های غمناکت کاشته‌اند وطن! جان تو و جان کسان من، کسان ما، فرزندان تو که کاشته‌ شده‌اند در رویای آزادی‌ات وطن!
دلش برای مملکتش می‌تپد. دلش برای آبادانی وطنش می تپد. او خواهر رنج های همه ی ما زنان است. بر او روا نیست بند. شادی صدر را آزاد کنید.
ما را به یاد آور! کشتگانمان را، خیابان هایمان را، خانه هایمان را. چهره هایمان را؛ در آینه هایی که برای آمدن تو ای عزیز فراز آورده ایم.

ما سی ساله ایم. نوزده ساله ایم. پنجاه ساله ایم. پانزده ساله ایم و تا فردا که این شب برود، رستاخیز تا رستاخیز خواهیم زیست؛ دست هایمان را دریاب ای خِرَد. می خواهیم زندگی کنیم و تو را بزرگ بداریم. پیشاپیش ما راه برو.
می توانم "حذف مجازات سنگسار از قانون مجازات اسلامی" را تبریک بگویم؟
برای خدای ندا
بیشتر بیندیشیم.

گفت و گو کنیم و ذهن هایمان را روشن تر کنیم. بخوانیم. تاریخ خودمان را خوب بشناسیم. به نظر من باید تلاش بیشتری کنیم برای فهم روشن تری از وضعیت کنونی. تجربه های دنیا را هم باید بشناسیم. صبورتر باشیم.

من از حرکت های عجولانه می ترسم. این ترس بیش از آن چه ترس از چیزی باشد که به آن هزینه می گوییم، ترس از نداشتن تصویری- دست کم کمی روشن- از راهی است که در آستانه ی آنیم. نسل پیش به قدر کافی اشتباه کرده اند و به نظر من ما دیگر سهمی نداریم از اشتباه کردن.
عزیزکم دیدی چگونه بزرگ شدیم؟ هفته نه، بر ما قرنی رفت: "جخ امروز از مادر نزاده ام/عمر جهان بر من گذشته است/ نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست/ به یاد آر".

صبور باشیم و امیدوار تا ما هم نگوییم"اشتباه کردیم".

رامک ما بسیار شکسته ایم. گریه هامان را کرده ایم، مرگ هامان را هم زیسته ایم و بسیار گُرده عوض کرده ایم در خاک. ببخش. دارم تلخ می شوم؛ اما حالا که این نامه را برایت می نویسم، احساس می کنم می توانم کاری بیش از گرده عوض کردن کنم. من زنده شده ام رامک. زنده تر از همیشه. تو کجایی و حالت چطور است؟
دلتنگ شعرم و نام برخی کسان. دلتنگ راهی که پنج صبح آغاز می‌شود و سر می‌زند به دورترین و بلندترین سایه‌ها. چه رها می‌گذرند این سایه‌ها از روی رنگ‌های گل‌های انار! گل داده‌اند انارها؟دلتنگ شعرم من.

تمام نمی‌شوند این شنبه‌های تقویم‌زده.