۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

مثل تابستانی که صدای باران مدام می آید...


حالم خوب است؛ مثل تابستانی که صدای باران مدام می آید.
اشک ها را گذاشته ام برای روز شوق. امید توی دلم، راه رفتنم، کار کردنم، خانه کرده است. کاش می دیدمتان. این جا که نمی شود حرف زد.


۲ نظر:

  1. امیدوارم همیشه امید در دلت خانه داشته باشه...

    پاسخ دادنحذف
  2. آوه.عجیب. دنیا بزرگ شده است .نه نه دنیا کوچک شده که می شود همه ی جهان را یکجا دید.همه ی گلها را آفتاب را در وقت بارانی ی دیروز باغ را توی خیابان آخری. من اگر تمام شوم حتمن پرنده ها کارشان را خواهند کردو درختان به خوبی زمستان را خواهند خسبید. امید وار باش صدای روشن آینه ها را کلمه ی سکوت می شنوم.

    پاسخ دادنحذف