۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

ما با جان‌ها و لباس‌هايمان آمده بوديم

ما صبح، شناسنامه‌هامان را گذاشتيم توي كيفمان و توي دلمان اميد بود و دلهره.
شب به خانه‌هامان آمديم. پيش از ما، اضطراب توي خانه و شهر و توي دل‌هامان خانه كرده بود.
شب را كسي خوابيد؟ هوا هنوز گرگ و ميش بود. ما يكديگر را صدا كرديم: -«بيداري؟»
- «بيدارم. بگو»
- «همه چيز تمام شد.»
ديروز رفته بود. صبح كه شد، فاجعه را باور كرديم. برخاستيم و بر تجاوز شما بر امانت روياي شريفمان گريستيم. يكديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. دلهامان را انباشته بوديد از خشم. بر شهر گرد مرده پاشيده بودند. پيش از آمدن خورشيد، سياه‌كاريتان دامنگير شهر شده بود.
آن روز را تاب آورديم. همچون همه‌ي تاريخمان. تاريخمان را زيسته بوديم. بر خشم‌مان صبر كرديم و به روياي عزيز آزادي دل بستيم؛ در برابر صف‌آرايي‌‌هاي شما، ما تنها با جان‌‌ها و لباس‌هايمان به خيابان‌ها آمديم. سكوت كرديم و دو انگشتمان را بالا آورديم.
ما تنها با قلب‌هامان آمده بوديم. دهانمان خشك شده بود. آفتاب داغ مي‌تابيد؛ همچنان كه بر سر مادرانمان در شالي‌ها و دشت‌ها و بر سر پدرانمان در مزارع و كارخانه‌ها و خيابان‌ها و بر سر كودكانمان با فال‌ها و دعاهاشان در خيابان‌ها.
در جيب‌هايمان هيچ بود. هيچ بزرگ و شريف؛ همچنان كه در جيب كارگران و كشاورزانمان.
ما توي جيب‌هايمان تنها يك دست‌بند سبز داشتيم.
در دست‌هايمان تنها انگشتانمان را داشتيم. دو تايشان را بالا آورده بوديم.
توي سرمان، روياي آزادي بود و اصلاح. برانداز، ما نبوديم. آشوبگر، ما نبوديم. آشوبگرها با دو انگشت و يك قلب به خيابان نمي‌آيند.
ما با دهاني تفديده در سكوت راه مي‌رفتيم.
شما دهان بسته‌ي ما را تاب نياورديد.
شما توي قلب‌هاي نجيب و نازنين خواهران و برادران ما گلوله كاشتيد. شما بر شريف‌ترين دست‌هاي سبز، دست‌بندهاي آهنين زديد و زندان‌ها را انباشتيد از آزاده‌ترين مردمان اين سرزمين. شما بر پاك‌ترين جان‌ها، پليدترين اعمال را روا داشتيد.
يك‌سال گذشته است؛ بر ما بسي سخت! ما عادت كرده‌ايم به مردن، به زندان رفتن، به اضطراب و به گريستن در خلوت‌ها و جلوي مانيتورهايمان.
و در تمام اين‌ها، در تمام روزها و شب‌ها و هفته‌هاي ما، ايمان ريشه دوانده است.
يك‌سال گذشته است؛ بر شما بسي سخت‌تر! زيرا «مرگ كسب و كار شماست».


۱ نظر:

  1. به یاد فیلمی از هیچکاک افتادم، هنگامی که قاتل می خواست با انداختن جنازه قربانی اش که با وزنه ای سنگین شده بود در آب خود را از دست آن خلاص کند غافل از آنکه دستان خشک شده قربانی بر گردن او حلقه شده است.
    ممنون که به این فضا برگشتی

    پاسخ دادنحذف