۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

به نشانه ی شادی برای آزادی دلارام عزیز و همه ی آن ها که این روزها را سخت دویدند و نیز برای آيدا که چهره ی آشنای من است اينجا، که اندوهگين مي‌شود، ذوق زده می شود، مي دود كنار پنجره، كنار من و دست‌هايش از شادي مي‌لرزد.

براي آزادي همه ي خواهرانم. براي شادي مادران‌مان. براي شادي مادر دلارام. چقدر دلم مي خواهد بنويسم و بنويسم. هيچ يك از اين نوشته ها قانعم نمي كند. شعر شاملوي بزرگ، شاعر آزادي را مي نويسم:

...

و حضور گران‌بهای ما

هر يک
چهره در چهره‌ی جهان
(اين آيينه يي که از بود خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند)
تو
يا من،

آدمي‌يي

انساني

هر که خواهد گو باش
تنها

آگاه از دست ‌کارِ عظيم نگاه خويش ـ
تا جهان

از اين دست

بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
تا جهان

از اين دست

پلشت و نفرت‌خيز نماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر