۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

در تردید ماند. هوا. از دمدمای صبح تا غروب که به خانه آمدم، نبارید. خورشید خانم هم نه برنجی به آب ریخت و نه منتظر مهمانی بود. رفته بود مهمانی چهارم اردی بهشت.

«رندان» علاوه بر آن که‌ بسیار در شعر حافظ آمده‌اند، در جایی هم بیتوته کرده‌اند. جایی در شمال غرب تهران، نامش رندان است. جایی است نه فراخ. میان کوه‌هایی که در سر به‌ آسمان زدن، تردیدی به خود راه نداده‌اند. بلندِ بلندند. چندان که هر پلنگی از آن‌جا به ماه می‌رسد.

رود هم هست. آب‌هایی از شمالی‌ترین بلندی‌های البرز. صدا؟ نه نمی‌رسد. به صدا نمی‌رسد. میان انبوه این شکوفه‌های باز نشده که آسمانی ساخته‌اند از فروبستگی و انتظار. از شمالی‌ترین کوه‌ها و رویاها. صدا به صدا نمی‌رسد میان این سکوت فراگیر. همه در همهمه یا سکوت منتظرند. درختان، آسمان، مرد که هیزم‌‌هایش به فروش نرفته است، ساعت دوی بعدازظهر جمعه، راه. صدای شاملوی عزیز می خواند: «در راه جلجلتا، در راه گانوسا، در تمامی راه‌ها... ».

حالم بسیار خوب است.

تنها نمی‌دانم چرا گریه‌ام گرفته از این بی‌امانی‌ای که رود را با خود می‌برد. چیزی است فتاده بر جانش. خودش. دارد بی‌امان می‌دود!

«نه! تردیدی بر جای بنمانده است...»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر