۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

مهناز جان! پاییزانه خواستن مثل بره خواستن خودش بهترین دلیل برای وجود داشتن است.گو اين كه هر چه سال هاي بيشتري بر هوش و حواس مان مي گذرد، فتنه ها و مشغله هاي زيستن، فراگيرتر از آن مي شوند كه هوش مان مسحور اغواي فصل ها شود. امسال نفهميدم كي رسيده است اين مسافر شور و شرر؛ پاييز. اواخر شهريور كه از عزلت به در آمدم، خنكاي هوا مثل ريختن آب بر روي از هوش رفته ها، به هوشم آورد. همان جا هم فهميدم يكي هم از لذت هاي زندگي تجربه ي نوسانات دما است. شور آمدن پاييز چيزي بود كه پس از فراموشي دما، در جانم زنده شد. ديري نمي پايد اما اين ها. اين احوالات. هستند فقط. اما شدت و ضعف شان درست مثل هوا متغير است. اولين آفتاب پس از اولين باران پاييز كه تابيد، چيز ديگري هم در آن روشن شد؛ تنگ است بر او هر هفت فلك/ چون مي رود او در پيرهنم. نمي توان به دام اش انداخت. نه زيستن را و نه عشق را و نه ساعت ها را. نمي توان نگه شان داشت. حضور عزيزي است اين زندگي كه افسون اش دمي است در رنگين كمان پس از اولين باران پاييزي. آن چه حواس من معطوف به آن بود، هراس كارهاي انبارشده اي بود كه همه موكول شده بودند به مهر، به آبان و به پاييز. به جاي ظهرها و عصرهاي پاييز، چند شنبگي و چندمي فرايم گرفته است. با اين همه مهناز حالم بهتر است نسبت به پاييزهاي رفته. مهناز! زندگي يعني همان چيزي كه در مرخصي مان براي رفتن به پارك ساعي وجود داشت، عزيزتر شده است. دلم نمي آيد رودر رويش چيزي بگويم. مي داني دور از چشم و گوش او اما، همه ي آن چيزها كه تو مي داني هستند. اضطراب ها و هراس ها هم. ديدم تلاش براي حذف هر گونه ملالي از اين دست، دست شستن از همه ي زندگي است. اين ها هميشه هستند و تنها چهره عوض مي كنند. در اين ديدارهاي نو ميان من و ملال هايم آن چه روي داده است، توافقي است براي ادامه ي زندگي. و از همين رو هم هست كه من بي آن كه خواسته باشم تسليم شان شوم، ديگر سر ستيز با آن ها را ندارم. هر كس راه خود را مي رود. من اما سعي مي كنم بدوم و همه ي تلاشم اين است كه پيش از اين ملال ها راه بروم. همين! اين باد، اين باد كه تو گويي در پاييز از جهان ديگري مي وزد، همه ي آن چيزها را كه برده، مي آورد در همسايگي ام. و من خواسته يا ناخواسته قرار مي گيرم كنار آن همه شكستن و برخاستن. كنار پاييزان پارسال مهناز! مي بينم آن هجوم بي امان ويراني در آن برج آباد، چيزهاي عجيبي به من داده است. دستاوردهايي كه در اثر آن ويراني به دست آورده ام، توانم را براي زيستن و از تو چه پنهان براي اميدوار بودن حتي در دوره ي رياست جمهوري احمدي نژاد و ويراني رو به فزوني اش افزايش داده است. گاهي كه در لحظات و ساعت هايي خودم را به در مي كشم از تقويم، مي بينم براي عاشق پاييز بودن جوان تر و به هوش تر شده ام. در اين ساعت هاست كه در مي يابم بودن به از نبود شدن. به كوه ها نزديك تر شده ام. به اين با همان تنهايان. نمی گویم که تنهايي نيست. هست اما مي تواند راه برود مثل همه ي آدم هاي معمولي در اين خيابان رو به چنارهايي كه به سختي تن مي دهند به باد و به رنگ.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر