فائزه ی عزیزم من به درستی نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. زیرا در ارتباطات انسانی و به ویژه در عشق همه چیز در دسترس آگاهی ما نیست و درباره ی آن نمی توان با قطعیت حرف زد. اما آن چه می توانم بگویم این که به باور من عشق ورزیدن محتاج آدم استثنایی و عجیب و غریبی نیست و آن آدم هم آدم نالایقی نبود. دست کم برای دوست داشته شدن. می گویم دست کم، به این دلیل که متأسفانه در این دیار و در بین این دیاران که خودم هم خواه یا ناخواه جز آنانم، عشق ورزیدن در پیچیده شده با ازدواج. در حالی که آنچه زندگی دو نفر را در کنار یکدیگر و در شکل ازدواج امکان پذیر می سازد، علاوه بر عشق و اندیشه، اغلب چیزهایی است که دیده نمی شوند و یا بدیهی تلقی می شوند. خب من کاری به این بحث ندارم.
آنچه از آن می گویم، اتفاقی است که در درون من افتاد و ربطی به هیچ چیز نداشت. تابع هیچ چیز نبود نه عقل، نه چیزی که به آن می گوییم احساس، نه خودم حتی.
من ابدا آدم خوشبین و توهمی نیستم و متأسفانه به شدت هم اسیر رفتار و عمل مخاطبم می شوم و هیچ چیزی از این جنس را نمی توانم نبینم. به سختی هم عاشق می شوم و اساسا ارتباط برقرار می کنم. اما در من عجیب این بود که ناگهان همه چیز از اوج فرو ریخت. درست مثل زلزله که ناگهانی است و ویرانی اش قطعی! من آن جا در همان لحظه ویران شده بودم. ویران نخواستن. ویرانی چیزی که در تو بوده و حالا دیگر نیست. نیست. آن قدر نیست شده که ایمان داری که هرگز نخواهد بود.
فراز و نشیب های عاطفی در همه ی ارتباطات انسانی هستند. اما آنچه در من روی داد برای خودم ناشناخته بود و عجیب. آنچه روی داد، مرا قبل از هر چیز روبروی خودم نشانید و به قول یاسپرس در وضعیت مرزی قرار گرفتم که با خودم مواجه شدم. خودی که می شناختم، سکوت کرده بود و حیرت زده شده بود. ما به طرز اجتناب ناپذیری به ساحت دیگری تعلق داریم که در ما عمل می کند. جایی که دیده نمی شود. جایی که روشن نیست که دیده شود. جایی که فقط در چنین مواقعی نور می خورد و هیچ وقت هم سپید نمی شود. ما آنچه می دانیم و می شناسیم نیستیم.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر