۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

صداي دوستانم در آمده كه چرا اين قدر بلاگت سياه است. آقاي ميري هم نوشته با اندوه خواندم. اگر چه اندوه او در من نيز مي زيد‏ اما در اين باره حرفي براي گفتن ندارم. هم او از شعر گفته است و راستش را بخواهيد من دلم مي خواهد حرف اش را باور كنم كه تعارف نكرده باشد. از آقاي ميري شاعر من بسيار آموخته ام. او با حوصله و شور شعر مي شنود و به دقت و دلسوزي نقد مي كند. به همين بهانه و نيز با اين اميد كه شايد شعر كمي از اين سياهي بزدايد- اگر خودش سياه نباشد- براي همه ي دوستاني كه سپيدي را انتظار مي كشند؛

مي خواهم عريان شوم

تا همه ي زنان شهر خالي شوند

از خيابان ها

خانه ها

ميدان وليعصر

هفت تير و آينه هاي اتاق هاي پرو

براي فصل ها ضرب العجل گذاشته اند

و ما به آخر مي رسيم

زيبا ترين حرفت را بگو

تا اردي بهشت به عرياني ام بازگردد

و شهر

دور شود از ميدان هاي ممنوع.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر