شاید بهتر باشد خبر این روزهایم را این جا بنویسم تا تو هم شبیه کسی باشی که نمی شناسمش. می دانی حرف قابلی برای گفتن نیست. من بیش از پیش دلبسته ی زندگی ام. منظورم از زندگی چیزی است که بخش قابل توجهی از آن, جهان مشترکمان است که با دو بعد تاریخی و جغرافیایی اش یعنی اینجایی بودن و اکنونی اش آن را می شناسیم و در آن می زییم. می دانی که این جهان همچنان رو به ویرانی است. شاید گفتن اش خوشایند نباشد که من تقریبا" از آن ناامید شده ام. بخش دیگری از زندگی نیز هست که مرا نگه می دارد و به پیش می برد؛ و آن همان ساحت فردی و درونی مان است. اگرچه این دو ساحت از زندگی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند، اما گاهی می توان با قوت و نیروی یکی دیگری را تاب آورد. تجربه ی عجیبی است دلبسته ی چیزی شدن که امیدی به بهبودش نداری؛ چیزی از جنس عشق. در من همچنان نفس می کشد این عشق. تجربه ی رنج عشق. گو این که از این عشق رنجش مانده باشد. تجربه ای که البته آدمیان دیگر ی در جاهای بسیاری از جهان ان را زیسته اند. در آمریکای لاتین، در آلبانی و یا هر جای دیگری بیچاره های استبداد زده ای مثل ما آن را زیسته اند.
کمی دیر، اما یاد گرفته ام که غلبه کنم بر این یأس. بر این ناامیدی. بر این معلق بودن بر این که نتوانی تصمیمی بگیری. راهی را آغاز کنی. بر این انتظار ناتمام که باید صبر کنی تا فردای ناپیدا پیدا شود و بعد راه بیفتی. در این سال ها شاید یکی از بزرگ ترین چیزهایی که به دست آورده ام، همین بوده؛ توان بنانهادن زندگی بر هیچ! سعی کرده ام هراس ویرانی را فراموش کنم و تا جایی که دستم می رسد چیزی برسازم. هر چه باشد. پر کردن روزها و هفته ها با چیزی که فکر می کنی، بهتر از آن امکان اش نیست. با متوسط ها. با میانه ها. با همه ی آن چیزی که در بضاعت ات است. با کار و با کار. کاری که وقتی تمام می شود، احساس می کنی می توانی مردن ات را به تعویق بیندازی.
او وه! انگار سیصد سال گذشته. بر رویاها و بادهایی که میل رسیدن بر دوردست ترین قله ها را داشته اند. نه که گمشان کرده باشم. رویاهایم را می گویم. نه. هنوز دوست شان می دارم. اما این عشق را سعی کرده ام که زندگی کنم به جای بزرگ داشتن اش. بنابراین باید همراه من همه چیز این زندگی را تاب بیاورد. میانمایگی اش را نیز.
دیگر آن که بیش از پیش عاشق پاییزم. عاشق باد. عاشق نشستن با دوست و شعر خواندن و گشتن. تصمیم های ساده ای می گیرم. مثل دوره ی راهنمایی.
دیگر نمی دانم چه باید بگویم که خبری باشد از حالم در این روزها. شاید وعده ای که به خودم دادم ام که پس از اتمام این کار، بروم اصفهان هم خبر باشد. دمی نه بی نهایتی میان نقش ها و خطوط. شیفته ی هنر باغ آرایی ایرانی ام. دو ردیف درخت و فیروزه ای که میان شان راه می رود؛ آب روی رنگ فیروزه ای. پیش از آن که پاییز تمام شود.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر