تخیل، رویا و فراموشی. زندگی با این سه به پیش می رود و باز می ایستد. بدون این ها دوزخ فرایمان خواهد گرفت و ماندن در آن ها نیز می تواند که ویران مان کند. نحوه ی مواجه شدن با هر یک از این ها به طور چشمگیری با کل زندگی مان در ارتباط است. باید بتوانیم فراموش کنیم و نتوانیم. باید تخیل کنیم و نکنیم. باید رویا داشته باشیم و روپایی نباشیم. هر سه به زمان مربوط می شوند. بگذریم از این که زمان چیست و نسبت ما با آن کدام؟ اما با تجربه ی این سه گو این که در کلام لویاشتراوس حقیقت بیشتری می توان یافت. او می گوید زمان استعاره است. اشتراوس زمان را همان اندازه موهوم می داند که تلاش های ما برای متوقف کردن اش. بنابراین میرایی مان هم توهم است. سکون، (شاید سکون ابدی) ای که او از آن می گوید همواره نزدیک و در عین حال غیرقابل دسترس است. این وضعیت به ما امکان بزرگ امیدواری را می دهد؛ از نزدیک بودن اش می ترسیم و دور بودن اش امیدوارمان می کند و قادر به زیستن. همان امیدی که مارگریت دوراس آن را عارضه ای می داند که دچار آنیم.
این روزها برای من ایام عزلت است.عزلت از جایی که همیشه در آن بوده ام. آن جا همان روزمرگی ناگزیر بوده که خوب یا بد ماهیت زندگی است و جدایی ناپذیر از آن؛ درگیر بودن با کار و معیشت و روابط و جهان خاص خودش. بیشتر از آن حضور و توجه به این همه اتفاقات زندگی پرماجرای ما در این زمانه و جغرافیای ویژه. و همچنین مشغله های گونه گون و فراوان ذهنی که امان مان نمی دهند. این روزها همه ی این جهانی که گفتم، به قول هوسرل قرار گرفته در پرانتز و به حالت تعلیق در آمده است؛ فراموش کرده ام و انگار که با همه چیز از نو مواجه شده ام؛ تخیل است که این فراموشی را توجیه می کند. رویای این که پس از این فراموشی و عزلت، در آغاز راه های نرفته خواهم ایستاد. با این سه کم و بیش دنیایی دیگر شکل گرفته است؛ عزلت به بار آورده اند. این فراموشی و این رویا. عزلت فلسفه و تمرین نوشتن!
واقعیت، آن واقعیت تلخی که در آن می زیم و فعلا" برای مدتی سرکوب شده، از نو دیده می شود. میرچا الیاده تخیل را ابزار شناخت می داند. حالا این که در دوری از واقعیت های اینجایی و اکنونی، به چه شناختی می توان رسید هم بماند. هنگامی که به اجبار از آن همه مشغله فاصله می گیری - و البته در اولین فرصت باید تاوانش را بدهی- در می یابی که چه حجم عظیمی از زندگی، روزانه از تو ربوده می شود. "ما عادت می کنیم" عادت به زندگی نکردن. باورتان نمی شود که اگر مجبور نبودیم تمام روز را سگ دو بزنیم و اخیرا" بخش قابل توجهی از آن را هم در صف نان و کوفت و زهرمار بایستیم ، چق َ َ َ َ َ َ َ َدر می توانستیم زندگی کنیم. این را خوب می دانیم همه مان. اما کمتر با آن مواجه می شویم. تهی ساعت هامان دیده نمی شود. توجیه می شود. با هیچ توجیه می شود. زیرا ما دستاورد همه ی ساعت ها و روزهایمان را نداریم. نمی دهندش به ما. دیگران. دیگرانی که دوزخ اند. وگر نه کار، کار می شد و زندگی زندگی؛ بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
خودم و دوستان جوانم که دارم روزها و ساعت هایشان را می بینم که چگونه حرام می شوند میان شنبه های بی رحم که مثل برق می جهند و به قول اشتراوس متوقف کردن اش توهم است. حالا که ساعت هایم به اجبار ازاد شده اند، حالا که می توانم بخوانم، راه بروم، زندگی کنم، چقدر شکننده شده اند صف تاکسی هایی که هر صبح روانه ی کارند.
باورتان نمی شود که میان این دو نحوه ی زندگی چه شکاف وحشتناکی است. میان زندگی ای که کارش کار است و زندگی اش زندگی. نمی دانید به قول نیچه چه مغاکی این جاست. باورتان نمی شود میان آن چه می دانیم و آن چه واقعا" هست چه مسلخی گسترده است. باورتان نمی شود که چگونه در کار کشتن سال های مایند.
کار شرافت است. کار در ذهن من آمیخته با نوعی قداست است. اینچا اما همه چیز به ضد خودش تبدیل می شود. کار دارد انسانیت ما را می زداید. کار درست دارد شرافت ما را می گیرد. کار نه. این طور کار کردن. چیزی که در این جا اسمش کار است و حاصلی ندارد. کار بی حاصل! دریوزگی است این. داریم شرف مان را بی بها می فروشیم. می دانیم. همه این را می دانیم که در کار ویرانی خویشیم. اما تاب می آوریم. فراموش می کنیم و دور می شویم از هستی مان. این جا همه در کار نابودی اند. همه با هم. ما هم با آن ها؟ راهی نیست؟ راه های مألوف و منطقی نیستند. اگر بتوانیم شاید بهتر باشد که بیندیشیم. من نمی دانم شاید هم باید فراموش اش کرد.
حرفم فراموشی بود و رویا و امید. با این دو تای آخری است که تاب می آوریم و فکر می کنیم فردا روز دیگری است. خوب و بد بودن شان دیگر مسأله نیست. مسأله هنوز همان است: بودن یا نبودن.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر