۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

مرداد ماه نفس می زند. داغ است زمین و درختان میدان سلماس گرمازده و بی حوصله می جنبند. ساعت هنوز ۸ نشده است. ... چند روز است که یک نیسان با خوشه های خرما درست روبروی پنجره محل کارم پارک می کند و در تمام روز مرد آنجا پرسه می زند. گاهی ماشینی پارک می کند و خرما می خرد. من شاهد اضطراب مرد هستم که چگونه سرعت ماشین ها را می پاید. خرت نام همکار هلندی است که او نیز شاهد ماجرا است. چند لحظه سکوت می کنیم هر دویمان و بعد خرت می گوید: زندگی در ایران بسیار سخت است.

شاملو در ذهنم می خواند: جخ امروز از مادر نزاده ام/ عمر جهانی بر من گذشته است... .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر