۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

این جنون و بی تابی را نمی دانم از کجا می آورد پاییز. این ماجرایی که ناگهان از صبحی در شهریور شروع می شود و با اولین خنکای دلچسب، میان گرمای شهریور در ساعت هفت و نیم صبح غافلگیرت می کند. چه می آورد این باد، این سرمای بی رمق، این رنگ، این رنگ و این کرختی برگ ها و اشیا و آدمیان. چیزی مثل حس به پایان رسیدن پس از دویدنی که با شور یا ضرورت اش، خستگی اش را فراموش کرده ای.

اینجا منم، چنار جوان پشت در، پرتقال و انگور حیاط و خرمالوی حیاط همسایه که ده صبح روز پنج شنبه 19 مهر را تاب می آوریم. بعد بیهودگی، بی معنایی، بی همه چیزی خودش را سرد از زیر در به داخل می کشد. پاهایم یخ می کنند و احساس می کنم حالم به هم می خورد از عنوان ها و چیدمان تکراری کتاب ها و اشیا. بی دفاع می شوم در برابر این هجوم غریبه. ساکت شده ام و به جز جند جمله ی ساده درباره ی چای یا دمای آب، حرفی نزده ام. مرگ زده می شوم در پاییز و همه چیز این زندگی، تا جایی که قوای ادارکی آدم می توانند درکش کنند، هجوم می آورد. پرده بر می دارد این هوا از چیزهایی که نمی دیدمشان. عادت ها را به هم می ریزد و احساس می کنم وای چه جهان پر مشغله و خالی ای. چه کار می توان کرد حالا؟

نفس به تنگ می آید و میل به بیرون زدن شاید آرامت کند. باید بلند شوی مانتو بیوشی، شالت را سر کنی کلید و عینک و کیف ات را برداری و خودت را بزنی به جمعیتی که خوب زندگی می کنند و عادی. تا امنیت حاصل از این سکوت و رکود، همه چیز را عادی کند و قابل تحمل. به طوری که اساسا هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد؛ جایی که مردم می آیند و می گویند آقا سه کیلو لیمو شیرین، دو کیلو انگور. بجه ها بهانه ی خوراکی می گیرند و مادرها بی آنکه گوششان بدهکار باشد، دست های کوچک شان را می کشند و دور می شوند. مردان جوان بیکار هم نشسته اند و چشم چرانی می کنند. با میل حمام در پوست آفتاب خورده و تن های عرقناک شان که صرفنظر از فصل و هوا اغلب در ژاکت و کاپشن می زیند.

این احتیاط زرد آسمان و زمین و درختان. گو این که از یک به بعد همه ی ساعت ها غروب اند. و دختران دبیرستانی که میل به زیبایی از موهای پر و البته سیاه شان بیرون می زند. دختران مدرسه ای با مانتو های سرمه ای، قهوه ای و گاه آبی. رنگ دیگری ندیده ام. هنوز نمی توان رنگ ها را دید این جا.

راننده تاکسی ها هم هوار می کشند: سید خندان، عباس آباد، هفت تیر... لابد برای اینکه زندگی به کمال خود رسیده باشد، زنان هم با سبزی ها و زنبیل هایشان ایستاده اند در صف نان! حتما" هنوز این بساط هلیم و آش که واقعا" حال مرا به هم می زند، هم هست.

بیش از همیشه می بینم شان. همه چیز را. باد که می آید انگار تمام پدیده ها عریان می شوند و شاید همین هم هست که نمی شناسم این رفتارها را. رفتارهای آدمیان را. احساس می کنم قدر این ها خوشبخت اند که هنوز می توانند مثل همیشه انگور بخرند، راه بروند، به طلاهای چیده شده در ویترین ها نگاه کنند، داروهایشان را از داخل نایلون ها نگاه کنند و چیز بفهمند.

دور می شوند از من. کسانم هم دور می شوند و غریبه. دلتنگ می شوم . دلتنگ مادر. دلتنگ مادر و دست هایش. مادر دیگر برایم صدا شده است. کسی که همیشه از تمام شدن اش می ترسم. زنگ که می زند، اضطراب در جانم ولوله می کند. اضطراب این که چند دقیقه ی دیگر، صدایش اینجا نیست. اضطراب این که هزار بار هم که زنگ بزنم، صدا که مادر نمی شود. صدا که نگاه نمی کند، صدا که دست ندارد، صدا را که نمی شود دید، بغل کرد، بوسید. گوشی را که بگذارم، من می مانم و همین گل های قالی و گیاهان و کتاب ها. بعد لابد بلند می شوم می روم آشپزخانه، در یخچال را باز می کنم و یا می ایستم جلوی آینه و بعد به تنگ می آیم از این بی همه چیزی. این زن، این مادر با این صدای جوان و سر سپید کیست؟ ناگهان تمام سرش سپید شد و هراس فرایم گرفت. حالا که سرم به همان سرعت سپید می شود، دیگر نمی ترسم از سپیدی موهایش. صدای جوانش آرامم می کند و مطمئن. می خواهم او باشم. دست ها و چشم هایم به شدت شبیه اوست. گاه مدتی دست هایم را نگاه می کنم و از این که این شباهت ها مرا دختر او می کند، آرام می شوم، مادرم می شوم. مادرم شده ام در پنج شنبه ی پاییز. قرار است همیشه پاییز بشود و همیشه من مادرم. قرار است یک جایی این حس تمام شدن از راه برسد به سادگی به سادگی مثل وقتی که باید گوشی را بگذارم و صدا تمام شود، و صدا تمام شود و صدا... تمام...

مراه پناه دهید

ای چراغ های مشوش

و ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دود های معطر در بام های آفتابی تان تاب می خورند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر