زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره ی مستانم آروزست
مدتی است به این فکر می کنم که در هنگامه ی این سیاهی و تباهی فراگیر باید به طور جدی مکانیسمی درونی جست. یأس، رسیدن به بی تفاوتی، افسردگی جمعی و خستگی های بی پاسخ و مزمن که کم و بیش دوستان و اطرافیانم را مبتلا کرده، دیگر غیر قابل تحمل است. من به درستی نمی دانم چه باید کرد. شاید هر کس باید در درون خود راهی بیابد، شاید هم کارها و روش هایی هست که کمی این وضعیت را تغییر دهد. اما هر چه هست دیگر نمی توان در این هوا دم زد.
بخش هایی از وجود ما انگار خاموش مانده است. شاید شرق وجودمان. چیزی از زندگی در ما گم شده، رنگ باخته و فراموش شده. مریم دوست شاعرم که شاید حساسیت اش به این موضوع بیشتر است، می گفت من در تفکر و زندگی کنونی مان فرهنگ ایرانی، یعنی آن چه که از نور و امید و آفتاب و البته اعتراض می گوید را نمی فهمم. ما دور شده ایم از خودمان.
دیگر تحمل این که همه چیز را به گردن شرایط و استبداد و خفقان بیاندازیم، ندارم. تحمل این کسالت و به قول فروغ شانه بالا انداختن های خیلی فیلسوفانه و مسخره را ندارم. مگر در هیچ کجای دنیا نبوده است و نیست. چگونه است که اسماعیل کاداره، گابریل گارسیا مارکز، ناظم حکمت، ایزابل آلنده و ده ها استبداد زده ی بدبخت دیگر توانسته اند و چه بسا بیش از هر چیز زندگی را پاس داشته اند. مرا ببخشید که قضاوت عمومی می کنم اما من فکر می کنم که دانایی و حتی اعتراض مان از جنس چیزی که به زندگی نزدیک مان کند، نیست. دیده نمی شود.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر