بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ
سکوت اغلب خوب نیست. در من که معمولا ملازم یک چیز تحمل ناپذیر است. یک جایی است که آدم ترجیح می دهد دیگر کلمه به کار نبرد و یا کلمات تن به گفتن نمی دهند؛ غیاب کلمه همیشه غم انگیز است. اگرچه گاهی زیبا هم باشد. تقریبا دیگر به سکوت مطلق رسیده بودم که تمام شد؛
از آخرین روز دانشجویی می آیم. از هروله ی میان ضرورت های بیهوده؟ نمی دانم. شاید هنوز نمی توانم آن را خوب بفهمم. باید کمی از آن فاصله بگیرم. در واقع انگار دلم نمی خواهد این قدر بیرحمانه درباره ی آن حرف بزنم. شاید هم تاب بیهودگی اش را ندارم. حالم اما دویدن است و نرسیدن! خستگی ها همچنان هستند. نوعی ناتمامی شکننده. همه ی ماجرا همین بود: کار؟ درس؟ مرخصی؟ کلاس؟ و دویدن. نه کار و نه درس. وقتی که نبود اضطرابش بود و وقتی که بود بطالت و بی همه چیزی اش. چیست این که بر جانم افتاده است: نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.
نباید همه چیز را نادیده بگیرم. درست است. بله! چیزهایی به دست آورده ام و شاید مهم ترین و البته بزرگ ترین آن ها قرار گرفتن در مسیر فلسفه ی هنر بود و البته ارتباطات انسانی که در این دو سال شکل گرفته است و بی تردید تجربه هایی که زاده ی آن محیط و فضا بود. شاید بتوانم بگویم من همه ی آنچه را که جا داشته است یا حداقل بخش زیادی از آن را به دست آورده ام. اما این زندگی دارد انباشته می شود از این حداقل های موجه! اما این زندگی پر شده است از روزهایی که نمی آیند. از کارهایی که نمی شوند. گریه ام می گیرد.
حالا که در پایان این دوره ایستاده ام، صرفنظر از برخی کلاس ها و شاید برخی جلسات و یا جسته و گریخته دستاوردی که آدم از هر تجربه ای می تواند داشته باشد، چیز قانع کننده ای در آن نمی یابم.
حالم خوب نیست. سال ها رفته اند. سال ها دارند می روند. ماه ها رفته اند. روزها رفته اند. ساعت ها رفته اند. دارد تمام می شود. من دارم خودم را مصرف می کنم. کار می کنم و خرج می کنم. می خرم و می خرم و ... . ( دلم می خواهد بگویم فقط بخوانید لطفا" من حوصله ی این که با واقعیت کنار بیا و همین است و فلان است و بهمان را ندارم.)
همین زندگی را هم دوست می دارم و به شدت به آن دلبسته ام. از جایی که آن را دریافته ام، همه ی سعیم این بوده که حرمت اش را نگه دارم. اما همیشه نوعی ناتمامی در آن بوده که معمولا هنگام عبور از یک مرحله به مرحله ی دیگر تحملش برایم سخت تر می شود: همیشه فاصله ای هست. راضیم نمی کند. آرام نمی شوم. بی تابم. بی تاب.
فکر می کنم اگر روزی مطمئن شوم که نمی توانم بنویسم، دلیلی برای زندگی کردن نخواهم داشت. بعید است خودم را بکشم اما واقعا چطور می توان زندگی کرد. چطور می توان بیدار شد و زیست. قبلا هر وقت که فکر می کردم کوتاهی نکرده ام، می توانستم به خودم جواب بدهم، امشب اما دارم دیوانه می شوم. حالم از این حرف به هم می خورد. (گو این که این جواب مرا در کف نگه داشته. خفه ام کرده.)
اگر قرار باشد این سرکندگی آن قدر پاسخ داشته باشد که دیگر از من چیزی نمانده باشد، کاش هرگز برایش پاسخی نیابم. یادم می آید که چه پرشور و سودازده از لیسانس آمده یودم. حالا به سختی آن معصومیت و بی خبری عجیب را می فهمم! مثل همه ی آن ها که متعلق به همین تاریخ و جغرافیا هستند- شاید هم همه ی آن ها که زندگی می کنند- بارها مرده ایم تا از آن بی خبری در آمده ایم و هنوز هم جا هست حتما". کافی است روزها بگذرند. احتمالا ناگزیر تا چند روز دیگر – آن قدر با این سرشکستگی زیسته ام که به هفته هم نمی کشد این حال- برای همه ی این ها پاسخی خواهم یافت. وحشت کرده ام از این حرف. از این امکان مهلک. درست از همین که قرار بگیرم در آن روزها و دوباره ... .
حالم خوب نیست. تاب تنهایی هم ندارم. به مادرم نیاز دارم و به دوستانم.
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر