" ای حلزون / از قله ی فوجی صعود کن/ اما آهسته آهسته" ۱
می گفت زندگی را تا سر حد یأس زیسته ام. نه تا مرگ، نه تا الحاد حتی. که تا یأس و بعد ضرورت. سال ها، روزها و ساعت های "سنگی" زیادی را فراز آورده ام، از دست داده ام و تکرار کرده ام. بعد ضرورت را دریافته ام. کمی دیر اما به وضوح. آن قدر که سایه اش را روی تمام سال ها یی که معنی رفتن را فهمیده ام، دیدم. ضرورتی نه از جنس نفرین خدایان، نه از برون و نه به معنای الزام عینی و خارجی. بلکه از درون؛ چیزی در خود از جنس خود و بنابراین علاج ناپذیر و محتوم و با این همه نزدیک نزدیک و نیز
بسیار زیبا!
مثل شعری که حکم به نوشتن می دهد، مثل جنینی که مادر را به درد وا می دارد و مثل صخره ای که سیزیف را به رفتن.
اینجاست که زندگی اگر چه آوردگاه است اما مسلخ خود نیست. قربانگاه زیستن نیست. اینجاست که در سایه ی نیروی عظیم زندگی، تمام توجیهات فلسفی، اجتماعی، فکری رنگ خواهند باخت تا دریابم باید با آن درآمیزم. حالا دلبسته ی همین ساعاتم،دلبسته ی دقیقه ها و مشاعرم به طرز بیرحمی بیدار: با گیاه بیابانم خویشی و پیوندی نیست اگرچه درد رستن و ریشه کردن با من است و هراس بی بار و بری "
۱- هایکو ی ژاپنی از ایسای شاعر
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر