۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

زنان را بسته اند

زنان که خاطره ی عزیز ماست از سال های دانشجویی در قزوین. پانزدهم می آمد آن وقت ها. می رفتیم سبزه میدان. اسم خیابان را فراموش کرده ام. پایین تر از میدان، روزنامه فروشی بود. من، فرشته، نرجس، زنان می خریدیم و تا خوابگاه می خواندیم. به وجد می آمدیم، خشمگین می شدیم، می خندیدیم، می گریستیم. زندگی می کردیم با زنان.

بعدها از مدیر کل امور فرهنگی مان، که پر شور بود و جوان و احتمالا گل هایی داشت که هنوز نکاشته بود در صحرای آفریقا، پول اشتراک خواستیم و چقدر خوشحال بودیم که موافقت کرده بود. با همین پولی که آقای کیوانفر می داد، روزنامه هم می خریدیم و در آن سال ها که به شدت تحت تأثیر شریعتی بودیم، تمام مساعی مان را به کار می گرفتیم برای "آگاهی بخشی".

نشاط می آمد آن سال ها. دیری البته نپایید. نوروز هم بود که آن هم گذشت. ... . زهرا روزنامه می خرید. هر صبح. فیلم ها را هم زهرا تهیه می کرد و کتاب بحث ها جدی بود و جلسات درون خوابگاهی نیز هم. که البته صدایمان کردند و گفتند دیگر از این غلط ها نکنید.

کتاب کنوانسیون رفع تبعیض از زنان مهرانگیز کار چاپ شده بود. خبر چاپش را نرگس محمدی داد. یادش به خیر. کتابفروشی مولانا و آقای زرافشان که رفتنش ضایعه بود و هنوز چه ساده به گریه ام می اندازد یادش و رفتارش و انسانیت و بزرگی اش. از آقای زرافشان کتاب را خریدم. آمدم خوابگاه. دیوانه ام کرده بود آن کتاب.

جلسات فمینیستی قدغن شده بود. جشن میلاد امام علی بود. از مناسبت آن با عدالت، از آن کتاب حرف زدم و ظلمی که بر زنان می رود. همان جا اعتراض شد که تولد امام علی چه ربطی دارد به زنان؟ و بعد هم صدایمان کردند. همه مان را. فرشته، هاجر، پری، نرجس و حمیده را.

سال ها گذشته است. همه ی این ها و مجله ی زنان خاطره شده اند برای همسالان و دوستانم. انسیه، زهرا، نوشین، مهشید، معصومه، مریم، نسرین، سادات، و همه ی نام های دیگر.

زنان نام همه ی ماست

حالا زنان را بسته اند.

بغضم می گیرد. در غروب پنج شنبه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر