مانتوی مشکی بلندُ و چهره ی آفتاب زده اش در ذهنم می ماند. از کنارش که می گذرم در می یابم می خواست چیزی بگوید و نگفت. چند قدم بعد صدایم می کند:
-ببخشید خانم!
- بله
- ببخشید یه چیزی می خوام بگم روم نمی شه.
از نزدیک شدن بی درنگ اش شوکه می شوم. بلافاصله در می یابم که باید امن تر باشم.دوم شخص خطابش می کنم: راحت باش. بگو!
- راستش من می خوام برم آرایشگاه ابروهام رو بردارم ولی پول ندارم.
...
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر