زمان زیادی می گذرد از وقتی که قرار بوده از عشق بنویسم. نوشتن اغلب کار سختی است و نوشتن از عشق وقتی در هوای آن نیستی، سخت تر. نتوانسته ام در این مدت بنویسم. نمی دانم. واقعا" نمی دانم چه باید بنویسم. چگونه و از چه جنسی. ماجرا همان است که حضرت مولانا می فرماید: چو ما شوی بدانی.
می شود مقاله نوشت در این باب. از جنس مقالات بی مزه و خنکی که اغلب اساتید ادبیات می نویسند و در بیشتر موارد هم توضیح مزخرف تحمیل می کنند به این متن های بیچاره ی مؤلف مرده ی حافظ و مولانا و عطار و سعدی. می شود هم بهتر نوشت. از جنس آنچه که بارت نوشته است در سخن عاشق - و با وجود ترجمه ی یزدانجویی اش، می شود چند بار خواندش- و البته این کاری است در حدود بارت.
من از میان انواع این نوشته ها، شیفته ی نوشتن دوراسم. دوراس، وقتی از عشق می نویسد. از تن بیجان هیروشیما. و این دو در او در کنار هم اند: عشق و هیروشیما. او سرگشته ی شوری است که نوشتن در او می زاید و عشق اش نیز هم سرشت است با همین سرگشتگی. و شیفته ی مولوی ام و عاشق حافظ و نیز شبانه های عزیز شاملو. ناظم حکمت هم. لذت و به ویژه سرخوشی ای که از خواندن این ها دارم، در هیچ کتابی پیدا نمی کنم. سرخوشی شان اما گو این که عینیتی نمی یابد. بیشتر لذت متن است که البته بی تردید در بستری از تجارب و مشاعر مان هم هست و به هر حال رنگی دارد از حال مان که شامل همه ی زندگی مان است.
در همین سال های اخیر است که نسل ما چهره و هیأت عشق را به رنگی متفاوت از سنت ادبی- فرهنگی مان دیدار کرده است؛ عشق در زمانه ی ما به کلی شکل عوض کرده است. به نظر من مهم ترین عامل این تحول تکوین فردیت مدرن است. (توضیح اش دقت و فرصتی دیگر می طلبد.) تکوین و رشد فردیت در انسان کنونی، شکل عشق را تغییر داده و به نظر من به ویژه از رنج عاشق کاسته است. مناسبات عشق تغییر چشمگیری داشته است. حالا مگر کسی به راه بادیه می رود؟ شاید هم مشغله های فراوان زندگی امروز، فرصت فراموشی بیشتری مهیا کرده است؛ ما فراموش می کنیم. زود فراموش می کنیم. و بعد معشوق می شود سوژه ای در کنار بسیاری دیگر از موضوعات و خاطرات. عذاب مان هم نمی دهد. دیگر هجران که مشخصه ی عشق بوده، کمتر و چه بسا اصلا" وجود ندارد. از هیچ نوعش اش.
دیگر بی هوشی عشق آن قدر نیرومند نیست که از عشق مطلقی بسازد. ابدیتی بسازد. ندیدن وجود ندارد در عشق های کنونی. می بینیم. همه چیز در معرض قضاوت است. قضاوت عنصر امروزی عشق است. این که عشق و خوشبختی دو روی یک سکه اند، قطعیتش را از دست داده است. ناپایداری در عشق ها و شکل عوض کردن شان با گذشت زمان، آدم را وا می دارد که بگوید بخش عمده ای از چیزی که آن را عشق می نامیم، ذهنی است و خیلی نمی توان آن را به مخاطب خاصی ارجاع داد. دگرگونی های انفسی و گو این که ما بیش از آن که دلبسته ی معشوق باشیم، دل در گرو عشق داریم. خود عشق (که البته بدون مخاطب انسانی من درک واضحی از آن ندارم). به نظر من این تحول، امکان بیشتری برای زندگی فراهم می کند.
بسیاری عناصر و رفتارها تغییر کرده اند. این که این دگرگونی ها در شیوه ی زندگی و در عشق، چه نسبتی دارد با آرامش و سعادت ما، مسأله است. گو این که ما از این تغییرات چندان احساس مغبونی نداریم. اما من فکر می کنم آنچه ما در عشق از دست داده ایم و جای تأسف دارد، لذت ایثار است که بخش بزرگی از انسانیت ما را می سازد.
به نظر من آنچه می تواند اندکی آدم را التیام بخشد، بیش از عشق، زیستن است. امکانات درونی ات را زیستن. راه خودت را رفتن. توان برکشیدن خودت از آنچه نمی خواهی و تلاش برای نزدیک شدن به جایی که به آن احساس تعلق می کنی. توان دریافتن زندگی و اندک مجالی را که رو به پایان دارد. علیرغم همه ی ارادتی که به عشق دارم، در اوج عشق هم ناآرامی با من بوده. عشق برای من هیچ وقت نتوانست آن قدر که انجام کار دلخواهم، آرامش بیاورد. چه وقتی که عاشق بوده ام و چه هنگامی که مخاطب عشق و نیز آنجا که هر دو را با هم داشته ام. به نظرم عشق در زیباترین و متعالی ترین شکل، نیرویی است انکار ناکردنی برای به پیش بردن زندگی.
قوت ادارک و بیداری مشاعر، جان یافتن همه ی اشیا و جهان؛ نفح صور، شوق و شور، سرخوشی و نیز رنج، سکوت ناشی از ممنوعیت، نوعی ممنوعیت که به نظر من ملازم عشق است، احترام و تحسین، حسادت، بی هوشی، نیروی زیستن؛ عشق همه ی این ها هست و بی نهایت چیز دیگر! همه عشق اند؛ همه آن دم است.
با این همه هرگز نمی توان گفت که کدام است. این که دقیقا" کدام است و ماهیت اش چیست؟ سوبژکتیو و ابژکتیو بودن اش، منشأش، همه سؤالاتی هستند که هر پاسخی به آن ها، بی مزه از آب در می آید. من فکر می کنم نیاز آدم ها به عشق، نحوه ی عشق ورزیدن شان و هر چیزی از این دست، به طرز شگفت آوری شخصی است. اگر چه کم و بیش رنگ و بویی از یک الگوی عمومی دارد و این بدیهی است. اما ماجرا به شدت فردی است و هر کس باید برود دنبال ماجرای خودش.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر