۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

نبودم. توی این دنیا نبودم. می دانی که زندگی ام همیشه...

...

حرف زدن دشوار بود برایم و فکر کردن دشوارتر. راه رفته ام طول آن خیابان ناشناس را بی آنکه جهات را بشناسم. بی آنکه به چیزی فکر کرده باشم. خیلی زود بیرون می زند بی هدفی هنگام راه رفتن، و بعد دیگر دست کم خودت از درون از شر دیگران در امان نیستی. در ساعاتی که دیگران دوزخ اند. برای رهایی از دیده شدن- و به قول سارتر برای این که هستی ات قاپیده نشود- باید بتوانی به کلی ارتباطت را قطع کنی با دنیای اطرافت. برای من این موضوع خیلی خود خواسته نیست. یعنی وقتی که می خواهم این کار را بکنم، کمتر موفق می شوم. گاه اما این فراموشی آنقدر بیرحم می آید، که می ترسم از تنهایی و اغلب خودم را می زنم به جمع. فراموشی ای که انتخاب نمی شود. فرایم می گیرد. این وقت ها دلم به شدت می سوزد برای خودم. دور می شوم از دنیا و نظم آن و نمی توانم زندگی کنم: مجبور می شوم نروم سر کار. جایی که باید شش دانگ حواسم جمع باشد. در این وقت ها به ویژه نمی توانم روابطم را مدیریت کنم.

...

به جز زمین جا به جا خیس و خطوط عابر که مراقب راه رفتن روی آن ها بودم، چیزی به یاد نمی آورم. چهره ها نه اما حالات برخی آدم ها هم در ذهنم مانده است.

خانه هم همین طور. طول می کشد شب. ساکت. بی کلمه ای خواندن. بی کلمه ای نوشتن. بی حتی چای ای که سرد شود، که تا نیمه خورده شود. هیچ! نشستن و بیرون را که تهی تیره ای بیش نیست، نگاه کردن... راه رفتن نیز هم. تا صدای پای بی محابای اولین کسی که از پله ها پایین می دود. تالاپ تالاپ برف ها هم تا خود صبح فرو ریخته اند از شاخه ها. حضور دیگری محسوس نبوده است مگر خواب مادر که همین حالاها زنگ می زند و می گوید دیشب خواب دیدم... . مادر در تمام این سال ها خواب دیده است. به یمن خواب های عزیزش بیدار می شوم. به در می آیم و از سر می گذرانم شب را. صدای بوق ماشین ها که می آید، راحت می شوم و تمام سعی ام را می کنم که روز را به طور عادی آغاز کنم: الآن آماده می شوم، می زنم بیرون، مرد هم که کارش بلند کردن و انداختن زنجیر است، دست کم تا من می روم، پنج شش بار این کار را انجام داده است و مثل هر روز به او صبح به خیر می گویم و ... . آب را که روی پوستم احساس می کنم، در می یابم حالم بهتر شده است. درست است. بهترم.

حساب روزهای رفته چیز وحشتناکی است. حساب سی سالگی وحشتناک است.

حالا از سر گذرانده ام این کابوس را. نزدیک شده ام به خودم و به زمان. کمتر می ترسم از آن. نزدیک شده ام به افکارم و به تنم. به صدای خودم نزدیک شده ام و صبح که بیرون زدم، سطح سلول هایم درآمیخته بود با هوا. این هوایی که دیگر صورتمان را نمی گزد و اعضا و جوارح مان می توانند رها شوند. تنمان بی محاباتر است هنگام راه رفتن و ریه هامان راحت تر نفس می کشند. اگرچه همچنان ماشین گشت پارک شده است گوشه ی میدان. حالا که سرکوب می شوند صبح هایمان، حالا که تا مشاعرمان کار می کنند، سرکوبی است و سرکوبی، ناگزیر من هم می شوم بخشی از همین سرکوبی. سرکوب می کنم اندوه و خشمم را هنگامی که می بینم در آغاز صبح دختر را به زور به درون ماشین می کشانند... . برای تاب آوردن این روزها و این نکبتی که روزانه از نو تولید می شود، مقادیر هنگفتی بیعاری لازم است و بلکه ضروری.

خوب می شوم تا غروب و ...



دلپذیر است. مثل راه رفتن در همین هوا، شنیدن خبر جایزه پروین اردلان که بی ادعایی و صداقت اش احساس احترام درونی در آدم بر می انگیزد.

غروب که می آمدم، نرگس خریدم برای فرشته. هر دویمان عاشق نرگس ایم و در این سال ها یکی از ما اولین نرگس ها را برای دیگری می خرید. امسال دیر شد. علت اش هم فراموشی نبود. امروز و فردا می کردم. می دانی که اغلب بزرگ ترین چیزهای زندگی در همین امروز و فرداها از بین می روند. فکرش را بکن آدم می تواند زودتر نرگس بخرد و بیشتر و این کار را نمی کند! نرگس ها را گذاشتم کنار رزهای تو. توی گلدان سپیدی که زهرا برای تولدم آورده است. زنده اند هنوز. رزها را می گویم و مهری که از دوستانم در دلم هست. در خور اعتنایند همه ی این ها و شایسته ی نوشته شدن.

توی راه شجریان می خواند توی ذهنم. از راه که می رسم مشتاقانه می روم سراغ کامپیوتر. آخ! چه لذتی دارد این اشتیاق؛ پیش از آن که مقنعه ات را در آوری، بروی سراغ موسیقی. مدتی بود که این قدر دلتنگ آواز نشده بودم. بلند می خوانیم با هم: بوی باران/ بوی سبزه/ بوی خاک/ شاخه های شسته باران خورده پاک/آسمان آبی و ابر سپید / برگ های سبز بید/خلعت نرگس رقص باد/ نغمه شوق پرستوهای شاد/ خلوت گرم کبوترهای مست/ نرم نرمک می رسد اینک بهار/می رسد اینک بهار/خوش به حال روزگار/ خوش به حال دانه ها و دشت ها ... خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز... ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ... گر نکویبم شیشه غم را به سنگ/ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ... .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر