از مرگ قیصر امین پور چند روز گذشته است. خبر را در آغاز روز در بانک و از همکارم شنیدم. پیش از آن که احوالپرسی کرده باشیم. یکدیگر را نگاه کردیم. همین. بعد ساکت شدیم. و بعد گم شدیم و گرفتار در کار. کار. کارهایی که همیشه باید دیروز تمام شده باشند. غروب هم که از هوای خسته ی بانک به در آمدم حرفی برای گفتن نداشتم نه به خودم، نه به مرگ و نه به شما.
من دیگر چیزی از امین پور، امین پور صاحب آن چهره، آن قامت و آن صدا نمی دانم و درباره اش حرفی نمی توانم بگویم. امین پور مکتوب، امین پور شاعر اما زنده است. فقدانی که می توان از آن حرف زد، سکوت آدمی است و خالی شدن جهان از شعرهایی که می توانستند به دنیا بیایند، در بعدازظهر جمعه ای خوانده شوند، نوشته شوند برای معشوقی، دوستی، مادری، کسی. کسی با آن ها بگرید، بخندد، زندگی کند. و جهان، کوچک و بزرگش مهم نیست، جایی از جهان که خالی شود از شعر، از هنر، خالی می شود از خودش.
و دیگر اندوه آنان که دیگر آن چهره و صدا و محبت را ندارند. اندوه زندگان. بازماندگان. آیه اش، همسرش و خانواده و دوستانش.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر