برای تو که زندگی را سخت دریافتهای پیش از آن که از دستت برود.
دو تا بودند که همراه با درخت آلبالو میشدند سه تا. پارسال هم وقتی غرق شدند در شکوفه، ما بودیم. صبح روز چندشنبه قرار شد گیلاسها را بچینیم. لذت چیدن گیلاسها، همیشه همراه است با نوعی ترس. آخر آن حیات و رنگ و سرزندگی را آدم جرأت نمی کند خانمه دهد. چیدن گو اینکه تنزل میدهد آن شکوه و عظمت را. میشکند آن سکوت را و نادیده میگیرد عزت باروری را. دلت هم البته نمیآید. به زبان نمیآوردیم این ترس و ابتذال را. نه من و نه حاج خانم. حاج خانم که انگار پی تسلایی میگشت، میگفت "این درخت الآن دعامون میکنه. چون فارغ میشه. آزاد میشه. این درخت سنش هم بالاست و تحمل بار نداره."
سطلها پر میشدند از رنگهای گیلاس با آن تونالیتهی قشنگشان: صورتی، قرمز، ارغوانی، سرخ، سیاه! غروب که پرده را کنار زدم، درختهای گیلاس آزاد شده بودند و بیرنگ.
چند روز بعد گیلاس بزرگتر شروع کرد به پژمردن. بی هیچ دلیلی. برگها همچنان سبز بی آن که زرد شوند، خشک میشدند. حاج خانم گفت" الهی بگردم! حیوونی میخواست تموم کنه، به خاطر اون بار تحمل میکرد"!
خودش را آرام سپرده بود به خواب بیدلیل و بیهنگام تابستانی. ایستاده و سرشار. آخرین آوازش را خوانده بود این قوی قشنگ. بی آنکه پاییزی شود. در اوج! در همهمهی زیباترین رنگها.
پیش از مرگ نمرده بود. غافلگیر کرد مرگ را و ما را. نه مرگ و نه ما باورمان نمی شد. گفتم شاید مثل درخت گلابی مهرجویی قهر کرده و بهار دوباره برمیگردد. منتظر ماندم. بهار آمد و گیلاس نیامد. نیروانا فرایش گرفته است. مسألهاش مرگ و زندگی نبود. سراسر زندگی بود. بالای سر مرگ ایستاده بود. جلوتر از مرگ راه میرفت و زندگی میکرد. میوه میداد. سرشار بود از میوه، از کار از زندگی. گیلاسها را که چیدیم، سکوت کرد و یکراست راهش را گرفت و رفت.
حالا آن دو تای دیگر دوباره شدهاند غرق شکوفه. سپید سپد. درخت آلبالو که پارسال با ناز بسیار تنها چند عدد شکوفه آورد -و البته نگهشان داشت تا آلبالو- نمیدانید که چه غوغایی به پا کرده! کسی کف دستاش را که بو نکرده: "مجال اندک است"
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر