برای آن ها که وطن برای شان ممنوع است.
اسفند که می آید سخت بی قرار و مضطرب می شوم. به طوری که باید مراقب باشم زندگی ام را مختل نکند. دلیلش برایم خیلی روشن نیست اما معمولا برای تسکین آن دو راه وجود دارد: کوه و " گراغان" که نام دهاتم است. گویی که خاک پذیرنده( ی من) که اشارتی است به آرامش همان جاست:" گراغون". کودکی هایی را که تمام زندگیم را فرا گرفته اند، آنجا زیسته ام؛ در روستایی کوچک در شمال شرقی جیرفت با بادام ها و مردمانی تلخ، سخت و خسته؛ نیز با آسمانی نیلی و کوه هایی سپید( که جبال بارز نام دارند) و با خاطرات فصل هایی از باغ های سپیدار و عطر بیدمشک و گل محمدی. بهار با هجوم گیاهان خودرو و سنجاقک ها می آمد، عید می شد و من احساس می کردم همه ی دخترها زیبا می شوند. بعد گلابی ها غرق شکوفه می شدند و صبح که بیدار می شدی، برگ های یکروزه باغ های انجیر را می توانستی در تلالو آفتاب تشخیص دهی. عید هنگام میهمانی بود و بازی و ما همیشه بیشتر میهمان پذیر بودیم تا میهمان. بازی اما همیشه بود: "گالیو"، "کلا" ، سک سک و خاله بازی و بعد خستگی و خوابی که مثل مرگ کامل بود و آرام!
اردی بهشت، بهشت برگ بود و آفتاب! تابستان های گراغان آرام و سنگین با طلوع توت و آواز پرنده ای غریب که عاشق توت بود، آغاز می شدند و بعد پر می شدند از شور و هیاهو، زردالو، انجیر، انگور از "بارانی" گرفته تا "سیاهه" و "سایه رس" و انار و بعد با شهریورهای پر از گردو و سنجد سکوت می کرد و آرام می رفت.
پاییز! پاییز که می شد من دیگر تاب آن جنون را نداشتم که باد و باران و برگ و رنگ در هم می پیچید و فکر می کردم قیامت در پاییز آغاز می شود و هنوز همچنان این پاییز است که دیوانه ام می کند. در گراغان من گاه سیب ها و انگورها ( و همیشه انگور "نوچه ی " خانه ی خودمان) دوبار در سال به بار می نشستند و زمستان که می شد، باران و شکوفه های سیب در هم می آمیختند و اگر برف و تگرگ نمی آمد، سیب می شدند. آن وقت ها من عاشق نهال بودم و گاه دیوانه وار نهال ها را از " تخم کار" (یعنی جایی که نهال می کارند) می کندم و هر جا که دلم می خواست می کاشتم و پدر بزرگ همیشه مراقبم بود که به این گناه آلوده نشوم و یادم هست که مادر بزرگ داستان ها می گفت از دختری که دزدکی نهال می کند و بعد خدا او را رفوزه می کند و به جهنم می برد.
درک زیبایی و زنانگی نیز آنجا رنگ گرفته است با برگ هایی که از گل محمدی به لبهایم می چسبانیدم و عطر شکوفه های گلابی که زیر روسری زندانی می کردم و یادم هست که عشق را انتظار می کشیدم و شاید حق داشت که آن قدر زود آغاز شود در من. همان جا هم بود که عاشق شده بودم و فکر می کردم هیچ زنی نمی تواند آن قدر سرشار شود از عشق و زیبایی!
بعد اما آنچه ماند، آدم ها و خدای داستان های مادر بزرگ بود؛ سال ها باران نیامد. ابرها عقیم شدند و زمین ها کافر. گراغان افسرد، گراغان پژمرد، گراغان مرد و خدا مرا به جهنم برد! پدر و همه ی آن ها که جهان شان گراغان بود، کارها و نذرها کردند و دعاها خواندند. اما دیگر از دست خداوندگار کاری بر نیامد که نیامد :" آن گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت".
حالا گراغان شده بهشتی که هبوط کرده ام از آن! عشقی که بازمانده ام و شوری که شعر نمی شود. انگار دامان من پاک نمی شود از آن گناه. جهنم در من است: نه گراغان که تمام " وطن" مثل زخم در من می زید و با من بزرگ می شود، پیر می شود؛ جیرفت، بم، کرمان، تهران یا هر جای دیگری از این خاک. آتش در من است. آتش در ماست. آتش در خانه ی ماست. در خاک ما که کابوس گرسنگی، اعتیاد، ناامنی، بی اعتمادی، خفقان و ظلم نفس هایش را به شماره انداخته است. در خاک ما که دخترانش پیش از آن که عاشق شوند، زیبایی خود را به حراج می نهند تا سیر شوند و پسرانش پیش از بلوغ معتاد می شوند. حالا جهنم در من است که صبح را با یأس و استیصال کارگران میدان گرگان و سه راه زندان و ... آغاز می کنم و با تیترها و حرف های ویران روزنامه ها و سایت ها به ظهر می رسم و دیگر فرق نمی کند پاییز باشد یا بهار:" به یاد یار/ تاریخ ما بی قراری بود/ نه باوری/ نه وطنی". بهتر است ساکت شوم. خاموش شوم و دیگر ننویسم. گاهی فکر می کنم حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن تخدیرمان کرده است و مأیوس تر.
با این همه وقتی روزهای تهران مچاله ام می کنند، گراغان که می روم آرام می شوم. آرامم می کند مثل عشق، مثل وطن!
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر