۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

برای آن ها که وطن برای شان ممنوع است.



اسفند که می آید سخت بی قرار و مضطرب می شوم. به طوری که باید مراقب باشم زندگی ام را مختل نکند. دلیلش برایم خیلی روشن نیست اما معمولا برای تسکین آن دو راه وجود دارد: کوه و " گراغان" که نام دهاتم است. گویی که خاک پذیرنده( ی من) که اشارتی است به آرامش همان جاست:" گراغون". کودکی هایی را که تمام زندگیم را فرا گرفته اند، آنجا زیسته ام؛ در روستایی کوچک در شمال شرقی جیرفت با بادام ها و مردمانی تلخ، سخت و خسته؛ نیز با آسمانی نیلی و کوه هایی سپید( که جبال بارز نام دارند) و با خاطرات فصل هایی از باغ های سپیدار و عطر بیدمشک و گل محمدی. بهار با هجوم گیاهان خودرو و سنجاقک ها می آمد، عید می شد و من احساس می کردم همه ی دخترها زیبا می شوند. بعد گلابی ها غرق شکوفه می شدند و صبح که بیدار می شدی، برگ های یکروزه باغ های انجیر را می توانستی در تلالو آفتاب تشخیص دهی. عید هنگام میهمانی بود و بازی و ما همیشه بیشتر میهمان پذیر بودیم تا میهمان. بازی اما همیشه بود: "گالیو"، "کلا" ، سک سک و خاله بازی و بعد خستگی و خوابی که مثل مرگ کامل بود و آرام!

اردی بهشت، بهشت برگ بود و آفتاب! تابستان های گراغان آرام و سنگین با طلوع توت و آواز پرنده ای غریب که عاشق توت بود، آغاز می شدند و بعد پر می شدند از شور و هیاهو، زردالو، انجیر، انگور از "بارانی" گرفته تا "سیاهه" و "سایه رس" و انار و بعد با شهریورهای پر از گردو و سنجد سکوت می کرد و آرام می رفت.

پاییز! پاییز که می شد من دیگر تاب آن جنون را نداشتم که باد و باران و برگ و رنگ در هم می پیچید و فکر می کردم قیامت در پاییز آغاز می شود و هنوز همچنان این پاییز است که دیوانه ام می کند. در گراغان من گاه سیب ها و انگورها ( و همیشه انگور "نوچه ی " خانه ی خودمان) دوبار در سال به بار می نشستند و زمستان که می شد، باران و شکوفه های سیب در هم می آمیختند و اگر برف و تگرگ نمی آمد، سیب می شدند. آن وقت ها من عاشق نهال بودم و گاه دیوانه وار نهال ها را از " تخم کار" (یعنی جایی که نهال می کارند) می کندم و هر جا که دلم می خواست می کاشتم و پدر بزرگ همیشه مراقبم بود که به این گناه آلوده نشوم و یادم هست که مادر بزرگ داستان ها می گفت از دختری که دزدکی نهال می کند و بعد خدا او را رفوزه می کند و به جهنم می برد.

درک زیبایی و زنانگی نیز آنجا رنگ گرفته است با برگ هایی که از گل محمدی به لبهایم می چسبانیدم و عطر شکوفه های گلابی که زیر روسری زندانی می کردم و یادم هست که عشق را انتظار می کشیدم و شاید حق داشت که آن قدر زود آغاز شود در من. همان جا هم بود که عاشق شده بودم و فکر می کردم هیچ زنی نمی تواند آن قدر سرشار شود از عشق و زیبایی!

بعد اما آنچه ماند، آدم ها و خدای داستان های مادر بزرگ بود؛ سال ها باران نیامد. ابرها عقیم شدند و زمین ها کافر. گراغان افسرد، گراغان پژمرد، گراغان مرد و خدا مرا به جهنم برد! پدر و همه ی آن ها که جهان شان گراغان بود، کارها و نذرها کردند و دعاها خواندند. اما دیگر از دست خداوندگار کاری بر نیامد که نیامد :" آن گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت".

حالا گراغان شده بهشتی که هبوط کرده ام از آن! عشقی که بازمانده ام و شوری که شعر نمی شود. انگار دامان من پاک نمی شود از آن گناه. جهنم در من است: نه گراغان که تمام " وطن" مثل زخم در من می زید و با من بزرگ می شود، پیر می شود؛ جیرفت، بم، کرمان، تهران یا هر جای دیگری از این خاک. آتش در من است. آتش در ماست. آتش در خانه ی ماست. در خاک ما که کابوس گرسنگی، اعتیاد، ناامنی، بی اعتمادی، خفقان و ظلم نفس هایش را به شماره انداخته است. در خاک ما که دخترانش پیش از آن که عاشق شوند، زیبایی خود را به حراج می نهند تا سیر شوند و پسرانش پیش از بلوغ معتاد می شوند. حالا جهنم در من است که صبح را با یأس و استیصال کارگران میدان گرگان و سه راه زندان و ... آغاز می کنم و با تیترها و حرف های ویران روزنامه ها و سایت ها به ظهر می رسم و دیگر فرق نمی کند پاییز باشد یا بهار:" به یاد یار/ تاریخ ما بی قراری بود/ نه باوری/ نه وطنی". بهتر است ساکت شوم. خاموش شوم و دیگر ننویسم. گاهی فکر می کنم حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن تخدیرمان کرده است و مأیوس تر.

با این همه وقتی روزهای تهران مچاله ام می کنند، گراغان که می روم آرام می شوم. آرامم می کند مثل عشق، مثل وطن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر