۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

در پاسخ به دعوت بیژن و با عذرخواهی از تأخیر.



من آرزوهایم را به ترتیبی که به ذهنم می آیند، می نویسم. امیدوارم بالاخره یک جایی تمام شوند و بعد هم همه شان محال از آب در نیایند.

کاش جهان آن قدر مهربان می شد، که کودکان خیابان هایش می توانستند کار نکنند، تحقیر نشوند، کتک نخورند؛ درس بخوانند، بازی کنند، دوست داشته شوند، دوست بدارند، بخندند، شاد باشند، و شب که هنگام آرامش است، خواب های عزیزشان نیاشوبد.

کاش خواهرم مریم می فهمید که آنچه اصالت دارد شادی است نه اندوه. کاش این قدر حساسیت عاطفی اش بالا نبود که با شنیدن هر مصیبتی در هر جای عالم، به گریه بیافتد. من دیوانه وار او را شاد می خواهم.

کاش کوچه ها و خیابان ها و ترمینال ها تهی شوند از گدایی، گرسنگی، فقر و فلاکت و من دیگر خمیازه های آفتاب زده و چندش آور کارگران و اسپند دود کردن زنان جوان و بچه به دوش را در ساعت هفت صبح نبینم.

کاش آزادی، آزادی و آزادی.

کاش روزی مردمم به درجه ای از رشد فرهنگی و انسانی برسند که دیگر مردان دانش آموخته اش نتوانند بگویند "عقل زنان کمتر از مردان است" و کاش وقتی از کرمان به تهران می آیم دیگر هرگز هیچ دختر جوان و تحصیل کرده ای را در کوپه نبینم که معتقد باشد زن ها ذاتا" شیطانی اند و بنابراین حق شان است که مهار شوند.

کاش ناگهان! صد میلیون تومان پول- حالا اگر بیشتر هم بود ایرادی ندارد- به دستم می رسید.

کاش هرگز هیچ جنگی رخ ندهد و هیچ انسانی به دست انسانی دیگر کشته نشود.

کاش یاد می گرفتیم که درباره ی یکدیگر به آسانی قضاوت نکنیم، انگ نزنیم و پشت سر یکدیگر کمتر حرف بزنیم، کاش یاد بگیریم که همیشه علت همه چیز را به بیرون احاله نکنیم و گاهی هم به خودمان نگاه کنیم.

کاش انتقاد پذیر باشیم و به ویژه توی بحث بی دلیل بر موضع خودمان اصرار نورزیم.

کاش برادرانم وقتی پا به جامعه ی مردسالارشان می گذارند، بتوانند از پس آن برآیند و زحمت های من و خواهرم هدر نرود. کاش همیشه بتوانند انسانی بیاندیشند.

کاش بتوانم آن قدر نزد پدر و مادرم بمانم، که هنگام جدا شدن هم من آرام باشم و هم آن ها.

کاش بتوانم آن قدر پر زندگی کنم که به آرامی بتوانم بمیرم.

کاش گراغانم دوباره زنده می شد آن قدر که بچه ها بتوانند مثل کودکی هایم میان علف های لابلای درختان قایم موشک بازی کنند.

کاش روزی قسط و کرایه خانه ور بیفتد.

کاش دیگر همه جا ( و مخصوصا توی تاکسی) از گرانی و بدبختی نمی شنیدم.

کاش فرصت آن را بیابم که چند سالی به دور از هر گونه مدنیت شهری، در روستایی آباد و زنده زندگی کنم که البته اینترنت و کتاب داشته باشد.

کاش هرگز هیچ جای این سرزمین و یا هر جای دیگری که مثل ما بیچاره اند، زلزله نیاید. کاش محو می شد آن فاجعه از ذهن و زبان بمی ها.

کاش برخی استادهایم قبل از آمدن به کلاس، حداقل پشت رل یا توی تاکسی فکر می کردند که چه می خواهند بگویند تا دیگر میان نیچه و هگل و قرآن و فروید و حجاب هروله نکنند.

راستش آرزو که زیاد دارم ولی آدم می ترسد خدای ناکرده آرزوهایی کند که اساسا معنایش ساقط شدن از هستی باشد! مثل این که آدم دلش بخواهد یک چیزهایی از بیخ و بن ور بیفتد! ان شاءالله

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر