از آن چه که می خواهم از آن بگویم، زمان زیادی گذشته است ولی حالا دلم می خواهد از آن بنویسم. جالب تر این که درباره ی موضوع دیگزی فکر کرده بودم که هیچ ربطی به این نوشته نداشت.
گو این که عاشق بوده ام. یادم هست هنوز. همه چیز را. و همین هم هست که باورم می شود من همان آدم ام حالا هر وقت یادم می آید که او دیگر نیست با همه ی همان توان و قلبی که می خواستمش، احساس خوشبختی می کنم. از نبودن اش مثل رهایی از تردید در بدخیم بودن یک توده به وجد می آیم. معنی اش البته اصلا تنفر نیست. اصلا هیچ چیزی هیچ حس دیگری وجود ندارد. در من همه چیز خاموش شد. زود. زودتر از آن چه فکرش را می کردم.
فاصله ی عجیبی است میان این دو من. بسیار فکر کرده ام که چه اتفاقی در درون من افتاد و بی هیچ رودربایستی به هر چیزی که به ذهن آدمیزاد برسد فکر کرده ام.
باورش شاید کمی سخت باشد. در فاصله ی شروع سیگار تا اتمام آن دریافتم که دیگر نمی خواهمش. قاطعیت ترسناک و غیرمنتظره ای بود. دریافتم مردی که دوست می داشتم و روبروی من نشسته است، هیچ فرقی با همه ی آن ها که در کافی شاپ نشسته اند ندارد. دوزخ شده بودم دوزخ. حالا که این را می نویسم یاد حرف داستایفسکی می آیم" پدران! معلمان! جهنم رنجی است که از ناتوانی دوست داشتن می بریم|. و من سراسر جهنم شده بودم و چند دقیقه بعد گر گرفته بودم در میان آدم های بولوار کشاورز که خیابان آن ها را هم اندازه ی هم کرده بود.
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر