۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

برای مادرم

راستش من با این روز مشکل دارم. علتش هم این است که به نوعی نقش تعریف شده و سنتی مادری را نهادینه می کند. به ویژه که برای این روز وسایل خانه هم هدیه بدهند!اما بهانه و مناسبتش مهم نیست اگر بخواهم بی هیچ غلوی بگویم همه چیز را مدیون توام.این همه چیز آزادی است و احترام. من در کمال آزادی خانوادگی و در فضایی مملو از اعتماد و احترام بزرگ شده ام و تا وقتی از خانه در نیامده بودم معنای تبعیض را نمی فهمیدم.

برای ثبت نام زینب به زاهدان رفته بودیم. من عاشق تو بودم و دست های عزیزت را هنگام چای خوردن در کافی شاپ دانشجویی نگاه می کردم. من به زیارت دست های تو رفته بودم و تو بی مقدمه در جمع جوان و شاد دانشجوها گریستی که برای من هیچ کاری نکردی! آن روز من هم گریستم و عشق امانم نداد که بگویم خدا تنها می تواند چیزی شبیه آن تلاطم عجیب باشد و من از تو زنده ام.

زندگی را تو می سازی. هنوز جوانی و از جوانیت تنها صدایت مانده است که صبح من است. سرت سپید شده است مثل دلت و چهره ی عزیزت خسته! من بسیار از تو دور شده ام و بسیار به تو نزدیک.هر اتفاقی که در اینجا در درون خسته ی دخترتان می افتد راهی دیگر است برای درکی زنده تر از شما. تو و پدر

حرف بزن. صدای تو ابدیت است عزیز!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر