۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

جهان نام دیگر توست و روزها همه در هوای تو آغاز می شوند. امروز اما روز توست و تو دوستش می داری. پس من به احترام دست هایت که جهانم را ساخته اند، از هر قضاوتی دم فرو می بندم و سکوت می کنم؛ این را از خودت آموخته ام خاتون من که در برابر زندگی ام سکوت کرده ای و من راه خودم را رفته ام. تو عجیب بوده ای و حالا که کمی بیشتر می فهمم ات، عجیب تر! تو زنی بودی یکه در برابر جهانی که از تو نبود. بر تو بود. از ما نیست. بر ماست. تو مبارزه می کردی وقتی آن قدر آزاد شده بودی که هیچ چیز نه " فرهنگ" ، نه "مردم" و نه حتی"عشق" توان رویارویی با آزادی ات را نداشتند. من می آمدم و تو می ایستادی با قلبی پر از دعا و روحی رها و با چشم هایت. تو فقط بدرقه می کردی و بعد بر می گشتی میان اذهان و چشم هایی که مراقبت بودند؛ داشته هایم همه از آن شماست. از آن تو و پدر به خاطر زندگی ای که بر پا داشته اید و نداشته هایم از جایی است که من از پا نشسته ام.

حالا چقدر نمردن کافی است برای دمی کنار آن همه زنانگی بی امان. من از تو دورم اما سلول هایم صدایت را نفس می کشند و دست هایت میان روزهای شلوغ من اند تا جایی برای زیستن فراهم کنند. دوباره عاشقت شده ام. به تازگی. میان بی قراری کلمات؛

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر