۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

روزهای متراکم تکلیف رفتند؛ حالا می شود کمی نفس کشید؛ در این مدت داشتم مشق هایم را می نوشتم و درگیر تصویب پایان نامه بودم. روزهای سخت،فشرده و زنده ای بودند. آن قدر که پس از مدتی بیش از پیش با تمام وجود احساس زندگی کردم؛ وقتی با موضوع پایان نامه ام که در محاق مخالفت بود، موافقت شد و به ویژه استادی که می خواستم و جلب موافقت اش محال می نمود، راهنمایی ام را پذیرفت.

نقد فیلم ساعت ها- که علیرغم پرگویی اش به نظر من در اوج است، یکی از همین مشق ها بود که خلاصه ی آن را می آورم.

ساعت ها حداقل از سه منظر اگزيستانسياليسم، فمينيسم و مدرنيسم قابل نقد است. اما از آنجا که محتواي فيلم مبتني بر چند مفهوم اصلي است که هر يک از آن ها محور يکي از نقدهاي مذکور است، اين نوشتار با تأکيد بر اين مفاهيم، در واقع نقدي التقاطي است که کم و بيش هر سه سويه را در فيلم پيگيري مي کند. از جمله ي اين مفاهيم مي توان به "مرگ"، "زندگي"، " گزافگي[1]"، "زنانگي" و" زمان" اشاره کرد. "نوشتن" يا به بيان ديگر "ادبيات"، "عشق" و "روزمرگي" مفاهيم ديگري هستند که در ارتباط با مفاهيم اصلي فهميده مي شوند.

[1] - Absurdity

فيلم ساعت ها را استيفن دالري بر اساس رماني از مايکل کانينگهام ساخته است که در سال 1998 در نيويورک منتشر و در 1999 برنده ي دو جايزه ي پوليتزر و پن/ فاکنر شد. اين رمان با الهام از زندگي، انديشه و شيوه ي نوشتن ويرجينينا ولف نويسنده ي بزرگ مدرن نگاشته شده و به طور مشخص بر رمان "خانم دالووي" او متمرکز است.

ساعت ها حداقل از سه منظر اگزيستانسياليسم، فمينيسم و مدرنيسم قابل نقد است. اما از آنجا که محتواي فيلم مبتني بر چند مفهوم اصلي است که هر يک از آن ها محور يکي از نقدهاي مذکور است، اين نوشتار با تأکيد بر اين مفاهيم، در واقع نقدي التقاطي است که کم و بيش هر سه سويه را در فيلم پيگيري مي کند. از جمله ي اين مفاهيم مي توان به "مرگ"، "زندگي"، " گزافگي[1]"، "زنانگي" و" زمان" اشاره کرد. "نوشتن" يا به بيان ديگر "ادبيات"، "عشق" و "روزمرگي" مفاهيم ديگري هستند که در ارتباط با مفاهيم اصلي فهميده مي شوند.

در ساعت ها، پيش از هر چيز ما با مفهوم زمان مواجهيم – اگرچه در به کار گرفتن واژه ی مفهوم باید محتاط بود- و اين مواجهه داراي دو بعد ساختاري و محتوايي است؛ زمان از دو جنبه نخست تکثير زمان يعني توازي که در اپيزودهاي فيلم وجود دارد، و ديگر زماني که در هر روايت، شخصيت ها به طور وجودي با آن مواجه شده اند، قابل بررسي است. هر سه روايت، روايت زندگي يک زن در يک روز و به بيان ويرجينيا در بردارنده
ي تمام زندگي او در آن روز است.

در آغاز فیلم پس از صحنه ی مرگ ویرجینیا، هر سه زن با صدای زنگ ساعت ها بيدار مي شوند و ولف و کلاريسا در مقابل آيينه قرار مي گيرند؛ زمان به معنای فلسفی آن از همین جا در فیلم حضور می یابد: چهره ها و رنگ موها زن ها را به طور وجودي به معناي اگزيستانسيل آن، با زندگي اي که از دست مي رود، مواجه مي کند. چهره ي هر دوي آن ها نمايانگر حسرت و نوعی اضطراب است.

در ساده ترين معنای اين مواجهه، اين سوال پيش می آيد که آيا اضطراب آن ها از گذر زمان و تعلق و دلبستگي است که به زيستن دارند، يا ناخرسندي از نحوه ي زيستن است؟ در واقع زمان با دو چهره کمي و کيفي آن ها را احاطه مي کند.

در معنايي ديگر، آن ها در سطحي بالاتر با امري محتوم مواجه شده اند؛ آدمي زمانمند است و به گفته ي هيدگر هستي او در زمان است. "نگرانی" -به عنوان یکی از عناصر تحلیل وجودی هیدگری- آن ها در برابر آینه، مواجهه ی دازاین است با هستی ای که باید برساخته شود؛ گذشته، حال و آينده و در نهایت مرگ، زن ها را در برابر امکان تحقق "امکان ها" یشان برای شدن قرار می دهد و ترس آگاهی آن ها را فرا می گیرد.

ويرجينيا نويسنده است و با شناختي که ما از شخصيت ويرجينياي تاريخي داريم، همواره در اضطراب نوشتن – نحوه ي زيستن- نيز زندگي مي کند. نوشته هايش او را راضي نمي کنند و از سوي ديگر او در جستجوي جمله ي اول رمان است. او دلبسته ي نوشته ي خويش است و مي خواهد به پايان آن برسد. آيا نوشته به سرانجام خواهد رسيد؟ آيا اين همان هراس از عدم است که در جريان نوشتن وجود دارد و مارگریت دوراس در "نوشتارهای زنانه" ی خود همواره به آن دچار بود؟

زمان، اين تيغ دو لبه، چهره ي خود را به کلاريسا نيز به عنوان زني که مانند خانم دالووي در تدارک ميهماني است، نشان داده است؛ اما او در برابر اين امر، سعي مي کند دوباره به خود زندگي پناه ببرد و شايد هم مي خواهد لحظات زيستن را دريابد؛ پنجره ها را بگشايد، صبح ژوئن را با تمام وجود نفس بکشد و فکر کند که "بهتره گل ها رو خودم بخرم".

هراس از ساعت ها سرانجام ريچارد نويسنده را نابود مي کند. او نمي تواند با ساعت هايي که پس از جايزه مي آيند و ساعت ها و ساعت ها مواجه شود. بخشي از اين ناتواني عظيم و شکننده شايد مربوط به عدم اصالتي است که او احساس مي کند گرفتارش کرده است. حرف هايش ما را به ياد مفهوم "کيچ" ميلان کوندرا مي اندازد. راستي شاعرانه اش به او اجازه ي شرکت در "نمايش" اهدا جايزه را نمی دهد. اما نکته ي ديگري نيز وجود دارد و آن اين که بيماري فرصت آفرينش را در ساعت هايي که قرار است از راه برسند، از او سلب کرده است. مهم نيست به چه دليل. ايدز يا هر عامل ديگري. مسأله اين است که بايد با ساعت ها کنار بيايد.

مواجه شدن اين آدم ها با زمان، يکي ديگر از مفاهيم فلسفه هاي اگزيستانسيل را مطرح مي کند و آن مسئوليت است. مسئوليتي که هر يک از اين آدم ها صرفنظر از موضع آن ها در برابر مرگ يا زندگي، در درون خود احساس مي کنند. مسئوليتي که نهفته در ماهيت زندگي است و از آن ها مي پرسد که در برابر زندگي چه کرده اند و چه مي خواهند بکنند. حتي اگر تا ساعتي که به زودي مي آيد، آن ها تصميم گرفته باشند که بميرند. آن ها به ساحت و سطحي از آگاهي رسيده اند که ماهيت سوگناک اونامونو براي آن ها بر ملا شده است و به قول کوندرا دچار سبکي تحمل ناپذير هستي شده اند. ديگر زندگي براي هر يک از آن ها که به نوعي در پايان آن ايستاده اند، چيزي براي عرضه کردن ندارد. ريچارد اگرچه گرفتار ايدز است، اما برنده ي يکي از مهم ترين جوايز ادبي است، به کلاريسا عشق مي ورزد، کلاريسا در تمام آن سال ها در کنار او بوده و از او پرستاري کرده و پس از گذشت آن سال ها هنوز همچنان ريچارد بزرگ ترين تعلق اوست، ويرجينيا و لئونارد خوشبخت ترين زوج دنيايند و ويرجينيا نويسنده ي موفقي است. اين دو در فاصله ي زيادي از روزمرگي قرار دارند، اما هيچ يک از اين عوامل توان فرو نشاندن عطش مرگ در آن ها را ندارد. گو اين که ايستادن در جايي که آن ها ايستاده اند، امکان پذير نيست: تنها انديشيدن به امکان مرگ است که ويرجينيا را آرام مي کند: امکان مرگ هميشه وجود دارد، امکان مرگ هميشه وجود دارد. هم اوست که در ايستگاه قطار به لئونارد مي گويد: " گو اين که مرگ تنها و تنها پاسخي است که مي تواند به زندگي و سرگشتگي هايش بدهد." او در کنار معصوميت و کودکي آنجليکا که هنوز در آغاز زندگي است، در تجربه ي مرگ پرنده سهيم مي شود؛ براي پيکر مرگ گل رز مي آورد و با عشق در کنارش سر مي نهد.

ويرجينيا سرانجام در روزي بسيار زيبا با شتاب از آن همه زيبايي و سبزي و طراوت مي گذرد، با سنگ خود را سنگين مي کند و در آغوش مرگ آرام مي گيرد، رود او را با خود مي برد. کفش هايش رها مي شوند و بعد ما همراه با لئونارد باور مي کنيم که ويرجينيا آن قدر سبک شده است که از سطح رود آسمان و جهان را به نظاره نشسته است.

مرگ آن قدرعريان و بي واسطه با خانم براون رويارو شده است که خراب شدن کيک تولد همسرش کافي است که او را براي مردن به هتل ببرد. لوراي خانه دار نسبتا" زندگي خوبي دارد؛ او به همسرش که به گمان او استحقاق اين زندگي و عشق را دارد، و نيز به فرزندش و حتي به کتي همسايه و دوستش عشق مي ورزد يا تصميم مي گيرد که بايد عشق بورزد. اما براي مردن پي دليل بزرگي نمي گردد. اگرچه او سرانجام زندگي را انتخاب مي کند، اما در پايان و در گفتگو با کلاريسا و دخترش، احساس مي کند اشتباه کرده است. او دچار احساس بي ارزشي است. چرا؟ آيا صرفا" به اين دليل که خانواده اش مرده اند و او زنده است؟ در اين حس خانم لورا دنبال چيز ديگري بايد گشت و آن شايد روزهايي است که از پي يکديگر آمده و رفته اند بي آن که چيزي را ساخته باشند. آيا خانم لورا دست خود را تهي از چيزي مي بيند که مي بايست از زندگي گرفته باشد؟

موضوع ديگري که در فيلم ساعت ها حائز اهميت است و بيش تر مربوط به ساختار فيلم است، اين است که در آن مرز بين ادبيات و واقعيت از ميان مي رود. چگونگي مفهوم بازنمايي[2] در اثر به وجهي جامع ما را متوجه زيبايي توأم ساختاري و محتوايي مي سازد. واقعيت کدام است؟ خانم دالووي کيست و در کدام جهان مي زيد؟ آيا خانم دالووي در رمان ويرجينيا و مکتوب است، کلمه است، و يا زني است که از کتاب بيرون زده و گل مي خرد، در نيويورک 2002 است و به مرگ مي انديشد و يا براون شده و به سرحد زندگي رسيده است در حالي که در تدارک ميهماني سه نفره اي است در خانواده که ساعات خوبي از ماه ژوئن بسازد. اختلال در مرزهاي ميان واقعيت و غيرواقعيت سويه اي پست مدرن است که در فيلم ساعت ها ديده مي شود و اين در حالي است که فيلم متمرکز شده است بر مفاهيم و نحوه ي زندگي مدرن.

مفهوم ديگري که محتواي فيلم ساعت ها را ساخته است و مي تواند محور نقد فمينيستي باشد، "زنانگي" است. هر سه روايت، روايت هايي از زندگي زنان اند. سه زن کم و بيش با جايگاه ها و شخصيت هاي مختلف، در زمان هاي مختلف و مکان هاي مختلف حضور دارند، که هر سه در گير و دار مرگ و زندگي مي زيند. دوتاي آن ها در مواجهه ي مستقيم با مرگ و سومي يعني کلاريسا غيرمستقيم اما در متن. علاوه بر آن آنچه هر سه زن را گرفتار کرده، سرگشتگي بي چون و چرايي است که پاسخي نمي يابد. آنچه اين سرگشتگي و ويراني نهان در هر سه ي آن ها را مي تواند توجيه کند، زن بودن آن هاست.

ما از ويرجينيا که فضاي رمانش در فيلم تکثير شده است، ذهنيتي تاريخي داريم که پا به پاي جويس و فاکنر در زمره ي بزرگ ترين نويسندگان مدرن است و نوشته هاي او، سرشارند از دغدغه هاي زنانگي اش.

هر سه ي اين زنان با نوعي گزافگي و بي معنايي مواجه اند؛ ويرجينيا، لورا و کلاريسا يا خانم دالووي. شرايط زيستي زنان که خود محصول شرايط اجتماعي، تاريخي و فرهنگي است، فرديت و در نتيجه هويت فردي آن ها را به طرزي عميق و چه بسا موجه در معرض تهديد قرار داده است. تنهايي عميق و بي پاسخي که هر سه ي اين زنان عليرغم حضور عشق و مرداني که به آن ها عشق مي روزند، ناشي از چيست؟ چرا عشق به فرزندان و نقش نهادينه ي مادري نمي تواند لورا را از انتخاب تنهايي در تمام زندگي نجات دهد؟ پاسخ تا حد زيادي در بيان ويرجينيا است: تمام زندگي يک زن در يک روز و در آن روز تمام زندگي اش! زندگي اي که به خوبي خود را به ما مي نماياند.

هر سه ي اين زنان به بيان فمينيستي به "آگاهي فمينيستي" رسيده اند: آن ها نمي توانند خودشان را زندگي کنند. آن ها تمام جهان را در ارتباط با زنانگي شان مي فهمند و اين جهان راضي شان نمي کند. اين زندگي آن ها را راضي نمي کند. ويرجينيا مي گويد زندگي من از من دزديده شده. لورا مي گويد کاري که الان مي کنم، ناخن کوتاه کردنه و بعد شروع مي کند به پختن کيک و بعد به طرز تحمل ناپذيري گزافگی اين زندگي او را احاطه مي کند. آيا ترک زندگي توسط او پشت پا زدن به الگوهاي معمول زندگي زنان نيست؟

از سوي ديگر در ميان همه ي اين زنان تمايلات همجنس خواهانه ديده مي شود که از منظر فمينيست هاي ردايکال و فمينيسم خواهري، تأکيد بر درکي است که تنها زنان مي توانند از يکديگر داشته باشند.

شايد گزافگي وسيع ترين مفهومي باشد که در فيلم ساعت ها وجود دارد. دستيابي شخصيت هاي ساعت ها به آگاهي از ماهيت زندگي و شايد زندگي را تا سرحد آن زيستن، آن ها را به طور وجودي به معنايي که در فلسفه هاي اگزيستانسيل وجود دارد، با گزافگي مواجه ساخته است. آن ها در برابر اين گزافگي به سکوت رسيده اند: خانم دالووي ميهماني مي دهد تا سکوت اش را مخفي کرده باشد؛ او بسيار بي قرار است. بخشي از آن از وحشت مرگ ريچارد است. اما فکر اين که نگاه ريچارد به نحوه ي زندگي او نگاهي است از سر تهي بودن و روزمرگي، او را به گريه مي اندازد. او در اوج هيجاني که براي ميهماني دارد، به شدت دچار بي معنايي مي شود. لورا هنگامي که همسرش او را براي خوابيدن فرا مي خواند، در سکوت مي گريد و هر چيزي مي گويد جز آنچه بايد. رمان ريچارد آنقدر با اين گزافگي در آميخته است که همه ي آن ها که آن را مي خوانند، از دشوار فهمي آن مي گويند. گو اين که آن ها از خواندن رمان کلافه شده اند. آيا کلافگي آن ها ناشي از مواجه شدن با اين بي معنايي نيست؟ آدم هاي مختلفي رمان را خوانده اند؛ خانمي که گل مي فروشد، لوئيس واترز و مادر ريچارد همه از دشوار فهمي آن مي گويند. در جايي لوئيس مي گويد همه ي رمان راجع به اين است که دختره لاک بخره يا نه و تازه بعد از پنجاه صفحه خانم به اين نتيجه مي رسد که نخره و بعد يک نفر بي هيچ دليلي خودش را در رمان ريچارد مي کشد.

نکته ي ديگر اين که مرگ و زندگي در فيلم ساعت ها آن قدر در يکديگر تنيده و در آميخته اند، که گاه شناختن چهره ي هر يک از آن ها دشوار مي شود. اين نگرش نوعي زيبايي و آرامش در هر دو را به نمايش مي گذارد؛ هيچ يک از اين دو فاجعه نيستند. بلکه بيش از آن انتخاب اند؛ نه مرگ آن قدر وحشتناک است که هراس از آن هر گونه زندگي را به آدم ها تحميل کند و نه زندگي در بدترين حالتش چيزي است که نتوان از آن خلاص شد. نيز به خودي خود نمي تواند تعلق ما را به خودش توجيه کند. زندگي را بايد دريافت و زيست اگر سوداي آن را داشته باشيم. اگر "بخواهيم" که زندگي کنيم، بايد ساعت ها را دريافت. همچنان که خانم لورا بروان مي گويد: مهم اين است که بتوانيم تحملش کنيم و بالاتر از آن، آن را بيابيم چنان که ويرجينيا در آخرين يادداشت اش براي لئونارد مي نويسد: "لئونارد عزيز از زندگي رو برنگردان و هميشه با آن رو در رو شو و سعي کن بفهمي چه ماهيتي دارد و در نهايت آن را بشناس و دوست داشته باش و بعد کنارش بگذار".

مرگ و به ويژه امکان مرگ درست در ميان ساعت هاي بسيار عادي و معمولي است. مرگ همراه همه ي اين آدم هاست، سايه ي آن هاست. آن ها هيچ فاصله اي با آن ندارند و به نظر مي رسند نبايد داشته باشند.

در پس مرگ و همراه آن البته زندگي هم نفس مي کشد. ويرجينيا در آغاز مي ميرد و ريچارد در پايان. نويسنده و شاعر مي ميرند. چرا؟ در جايي از فيلم که لئونارد و ويرجينيا درباره ي مرگ قهرمان زن در رماني که ويرجينيا در حال نوشتن آن است، ويرجينيا در پاسخ لئونارد در باب اين که چرا بايد يکي بميرد، مي گويد تا ديگران قدر زندگي را بفمهند. آيا در ساعت ها ما با اهميت زندگي مواجهيم؟ آيا اين زندگي است که با ما سخن مي گويد. آيا اين زندگي است که مرگ را به ما مي نماياند تا عاشقش شويم؟ در همان گفتگو ويرجينيا مي گويد شاعر مي مييرد؛ خيال پرداز. آيا مرگ شاعر، توانايي است يا ناتواني. آيا شاعر از ناتواني در برابر زندگي است که مي ميرد يا از توانايي مواجه شدن با مرگ. کدام يک از اين هاست که ريچارد را در برابر چشمان کلاريسا، در برابر ادراک و هوش او، از پنجره رها مي کند. همراه با ريچارد البته در لحظاتي کلاريسا نيز مي ميرد؛ "در سرسرا لحظه اي دچار سردرگمي مي شود که چه طور خود را به هواي آزاد برساند که ريچارد در آن جا افتاده، و دم کوتاهي احساس مي کند انگار به دوزخ رفته. دوزخ جعبه ي زردي است با بوي بيات به نام سرسرا که راه خروجي ندارد و سايه ي درختي مصنوعي در آن افتاده و يک رج درهاي خراشيده فلزي در آن است."[3] با اين همه کلاريسا مي ايستد. سرپا است. در برابر زندگي و پس از تجربه ي مرگ. اين را بلافاصله و بي درنگ در مي یابد. در حالي که هنوز تن ريچارد گرم است. کلاريسا در بحبوحه ي مرگ است که زندگي را در مي يايد و بعد او را مي بينيم در پوششي بسيار آرام. سپيد و راحت اگر چه مالامال از اندوه. شب بايد به پايان برسد. روز مرگ تمام مي شود. اضطراب انگار ديگر وجود ندارد. بالاخره بايد يک جايي تمام شود. کلاريسا بر آن است که شب را به صبح برساند.

"پس اين هم مهماني، هنوز برپا؛ اين هم از گل ها، هنوز تر و تازه؛ همه چيز براي مهمانان آماده است که معلوم شد چهار نفر بيشتر نيستند. ريچارد ما را ببخش. هر چه باشد، باز مهماني است. مجلس مهماني آن هايي است که هنوز نمرده اند؛ آن هايي که به دلايل مرموزي بخت زنده ماندن را داشته اند. در واقع اين اقبال بلند است... و اين هم از خود کلاريسا، نه ديگر خانم دالووي؛ ديگر کسي نيست که او را اين طور صدا بزند و او اين جاست، با ساعت ديگري در پيش رو."[4]

مي گويد: بفرماييد، خانم براون. همه چيز آماده است.



[1] - Absurdity



[2] -Representation

[3] - از متن رمان.

[4] - از متن رمان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر