محبوبه جان! ساده نوشته ای و تا بخواهی سخت! سخت و سخت! کلمات ات در جانم می نشینند. گو این که این جایی. حرف زده ای و بعد نگاه ات در سکوت ادامه می یابد. از هم بندان ات گفته ای که زخم همیشه ی تواند و نیز جرم و گناه ناکرده ی تو اند که حنجر صدای خفه ی آنانی و فریاد کودکان آنانی. تو آن جایی. کنار سهم نداشته ی خواهران ات از زندگیُ. از انسانیت. از عشق و آزادی. تو در بندی. کنار مادران ات که" هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند". تو در بندی. کنار احساس گناه بی پناه زنانی که زندگی راهی به جز آدم کشی و جنایت برایشان نگذاشته است. تو دربندی در جایی از سرزمین خودت که آراسته می خواهی اش. به جرم ایمانی که به زیستن داری در هوایی که بتوان تاب آورد.
ناهید را نمی شناسم اما می دانم او از جنس هرم جنوب است. و تنها گناهش این است که در هوای عفن اش دم زده و اندوه قربان شدن آدمیان اش را به جان نوشیده. و تنها جرم اش این است که هرم آن را برای مادران و خواهران اش نمی خواهد. شما در بندید. در وطن که سراسر جنوب شده است و تفدیده. در " آغوش مهربان مام وطن"!
از پدر پیرت گفته ای که نگران است و از خواهر بیست و سه ساله ات که سهیل اش از او جدا خواهد شد که بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ذاتا شایستگی حضانت فرزندش را ندارد! پس راست گفته اند آن متولیان عدالت در اوین که برابری خواهی تو بر خلاف مبانی فقهی و اسلامی است. باید هم به بندتان بکشند. بزنندتان و کارتان را اقدام علیه امنیت ملی بدانند. تو راُ ناهید را آسیه را شادی را همه ی شما را. فاطمه گوارایی را که وقتی از زنی حرف می زد که نان شب نداشته و برای کار به او گفته بود-در سرزمین گل و بلبل- گریه امان اش نمی داد. او حرف می زد و می گریست که مردم اش گرسنه اند. بله درست است. حقیقت همان است که در اوین به شما تفهیم می شود!
محبوبه تو حرف زده ای و بعد نگاهت و کلمات ات در سکوت ادامه می یابد.
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر