۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

تو ایستاده‌ای وطن. سنگین و سخت. مثل هوای این روزها. مثل هوای همیشه‌ی تاریخ‌ات. تو تاب می‌آوری.

من اما شکسته‌ام؛ وقتی برادران زیبایم را چاه‌ها بلعیده‌اند. وقتی خواهران زیبایم را ... . نه! بگذار نگویم وطن.

شایسته‌ی نام تو نیست. شایسته‌ی تو نیست.

جای دور نمی‌روم. از خودم می‌گویم. یادت هست؟ می‌شناسی‌ام؟ من فرزند توآم. فرزند انقلاب تو؛ « که مادران زیباترین فزرندان آفتاب و باد/هنوز از سجاده‌ها سر بر نگرفته‌اند».

یادت هست عزیز. من زاده‌ی سرودهای پیروزی‌ام: «زده شعله در چمن/ درشب وطن/ خون ارغوان‌ها...»

یادت هست؟ ساز و دهل می‌زدند در جنوب تو ای وطن و سربازان تو از پس سال‌های اسیری به تو برمی‌گشتند و من می‌دویدم. چگونه می‌دویدم به شوق آزادگانت؛

یادت هست؟ تابوت، تابوت می‌آوردند و مادران‌مان می‌گریستند بر تابوت‌های بی‌پیکرت وطن! یادت هست چگونه باران تابوت باریدن می‌گرفت از چشمان بسیار جوان‌مان؟.

می‌شناسی‌ام. ببین چگونه باریدن گرفته است باران بی‌پناهی‌مان. وطن. وقتی برادران زیبایم را چاه‌ها بلعیده‌اند و وقتی خواهران زیبایم را.... . نه! بگذار ببارم وطن!

جان تو و این رویاهای عزیزمان که در خاک‌های غمناکت کاشته‌اند وطن! جان تو و جان کسان من، کسان ما، فرزندان تو که کاشته‌ شده‌اند در رویای آزادی‌ات وطن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر